سوره حمد تفسير نمونه ج‏1 13

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سوره حمد                   تفسير نمونه    ج‏1    13

تفسير: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

ميان همه مردم جهان رسم است كه هر كار مهم و پر ارزشى را به نام بزرگى از بزرگان آغاز مى‏كنند، و نخستين كلنگ هر مؤسسه ارزنده‏اى را به نام كسى كه مورد علاقه آنها است بر زمين مى‏زنند، يعنى آن كار را با آن شخصيت مورد نظر از آغاز ارتباط مى‏دهند.

ولى آيا بهتر نيست كه براى پاينده بودن يك برنامه و جاويد ماندن يك تشكيلات، آن را به موجود پايدار و جاويدانى ارتباط دهيم كه فنا در ذات او راه ندارد، چرا كه همه موجودات اين جهان به سوى كهنگى و زوال مى‏روند، تنها چيزى باقى مى‏ماند كه با آن ذات لا يزال بستگى دارد.

از ميان تمام موجودات آنكه ازلى و ابدى است تنها ذات پاك خدا است و به همين دليل بايد همه چيز و هر كار را با نام او آغاز كرد و در سايه او قرار داد و از او استمداد نمود لذا در نخستين آيه قرآن مى‏گوئيم" بنام خداوند بخشنده بخشايشگر" (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏).

اين كار نبايد تنها از نظر اسم و صورت باشد، بلكه بايد از نظر واقعيت و معنى با او پيوند داشته باشد، چرا كه اين ارتباط آن را در مسير صحيح قرار مى‏دهد و از هر گونه انحراف باز مى‏دارد و به همين دليل چنين كارى حتما به پايان مى‏رسد و پر بركت است.

به همين دليل در حديث معروفى از پيامبر ص مى‏خوانيم:

كل امر ذى‏ بال لم يذكر فيه اسم اللَّه فهو ابتر

" هر كار مهمى كه بدون نام خدا شروع شود بى‏فرجام است"[1].

امير مؤمنان على ع پس از نقل اين حديث اضافه مى‏كند" انسان هر كارى را مى‏خواهد انجام دهد بايد بسم اللَّه‏ بگويد يعنى با نام خدا اين عمل را شروع مى‏كنم، و هر عملى كه با نام خدا شروع شود خجسته و مبارك است".

و نيز مى‏بينيم امام باقر ع مى‏فرمايد:" سزاوار است هنگامى كه كارى را شروع مى‏كنيم، چه بزرگ باشد چه كوچك، بسم اللَّه‏ بگوئيم تا پر بركت و ميمون باشد".

كوتاه سخن اينكه پايدارى و بقاء عمل بسته به ارتباطى است كه با خدا دارد.

و باز روى همين اصل، تمام سوره‏هاى قرآن- با بسم اللَّه‏ آغاز مى‏شود تا هدف اصلى كه همان هدايت و سوق بشر به سعادت است از آغاز تا انجام با موفقيت و پيروزى و بدون شكست انجام شود.

از آنچه گفتيم اين حقيقت نيز روشن شد كه گفتن‏" بسم اللَّه" در آغاز هر كار هم به معنى" استعانت جستن" به نام خدا است، و هم" شروع كردن به نام او" و اين دو يعنى" استعانت" و" شروع" كه مفسران بزرگ ما گاهى آن را از هم تفكيك كرده‏اند و هر كدام يكى از آن دو را در تقدير گرفته‏اند به يك ريشه باز مى‏گردد، خلاصه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند يعنى هم با نام او شروع مى‏كنم و هم از ذات پاكش استمداد مى‏طلبم.

به هر حال هنگامى كه كارها را با تكيه بر قدرت خداوند آغاز مى‏كنيم خداوندى كه قدرتش ما فوق همه قدرتها است، سبب مى‏شود كه از نظر روانى نيرو و توان بيشترى در خود احساس كنيم، مطمئنتر باشيم، بيشتر كوشش كنيم، از

عظمت مشكلات نهراسيم و مايوس نشويم، و ضمنا نيت و عملمان را پاكتر و خالصتر كنيم.

" عبد اللَّه بن يحيى" كه از دوستان امير مؤمنان على ع بود به خدمتش آمد و بدون گفتن‏ بسم اللَّه‏ بر تختى كه در آنجا بود نشست، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمين افتاد و سرش شكست، على ع دست بر سر او كشيد و زخم او التيام يافت بعد فرمود: آيا نمى‏دانى كه پيامبر از سوى خدا براى من حديث كرد كه هر كار بدون نام خدا شروع شود بى سرانجام خواهد بود، گفتم پدر و مادرم به فدايت باد مى‏دانم و بعد از اين ترك نمى‏گويم، فرمود: در اين حال بهره‏مند و سعادتمند خواهى شد.

امام صادق ع هنگام نقل اين حديث فرمود: بسيار مى‏شود كه بعضى از شيعيان ما بسم اللَّه‏ را در آغاز كارشان ترك مى‏گويند و خداوند آنها را با ناراحتى مواجه مى‏سازد تا بيدار شوند و ضمنا اين خطا از نامه اعمالشان شسته شود"[2].

نكته‏ها:

1- آيابسم اللَّه جزء سوره است؟!

در ميان دانشمندان و علماء شيعه اختلافى در اين مساله نيست، كه‏ بِسْمِ اللَّهِ‏ جزء سوره حمد و همه سوره‏هاى قرآن است، اصولا ثبت‏" بِسْمِ اللَّهِ" در متن قرآن مجيد در آغاز همه سوره‏ها، خود گواه زنده اين امر است، زيرا مى‏دانيم در متن قرآن چيزى اضافه نوشته نشده است، و ذكر" بِسْمِ اللَّهِ" در آغاز سوره‏ها از زمان پيامبر ص تا كنون معمول بوده است.

و اما از نظر دانشمندان اهل تسنن، نويسنده تفسير المنار جمع‏آورى جامعى از اقوال آنها به شرح زير كرده است:

در ميان علما گفتگو است كه آيا بِسْمِ اللَّهِ‏ در آغاز هر سوره‏اى جزء سوره است يا نه؟ دانشمندان پيشين از اهل مكه اعم از فقهاء و قاريان قرآن از جمله ابن كثير و اهل كوفه از جمله عاصم و كسايى از قراء، و بعضى از صحابه و تابعين از اهل مدينه، و همچنين شافعى در كتاب جديد، و پيروان او و ثورى و احمد در يكى از دو قولش معتقدند كه جزء سوره است، همچنين علماى اماميه و از صحابه- طبق گفته آنان على ع و ابن عباس و عبد اللَّه بن عمر و ابو هريره، و از علماى تابعين سعيد بن جبير و عطا و زهرى و ابن المبارك اين عقيده را برگزيده‏اند.

سپس اضافه مى‏كند مهمترين دليل آنها اتفاق همه صحابه و كسانى كه بعد از آنها روى كار آمدند بر ذكر" بِسْمِ اللَّهِ" در قرآن در آغاز هر سوره‏اى- جز سوره برائت- است، در حالى كه آنها متفقا توصيه مى‏كردند كه قرآن را از آنچه جزء قرآن نيست پيراسته دارند، و به همين دليل" آمين" را در آخر سوره فاتحه ذكر نكرده‏اند ...

سپس از مالك و پيروان ابو حنيفه و بعضى ديگر نقل مى‏كند كه آنها بِسْمِ اللَّهِ‏

را يك آيه مستقل مى‏دانستند كه براى بيان آغاز سوره‏ها و فاصله ميان آنها نازل شده است.

و از احمد (فقيه معروف اهل تسنن) و بعضى از قاريان كوفه نقل مى‏كند كه آنها بِسْمِ اللَّهِ‏ را جزء سوره حمد مى‏دانستند نه جزء ساير سوره‏ها[3].

از مجموع آنچه گفته شده چنين استفاده مى‏شود كه حتى اكثريت قاطع اهل تسنن نيز بِسْمِ اللَّهِ‏ را جزء سوره مى‏دانند.

در اينجا بعضى از رواياتى را كه از طرق شيعه و اهل تسنن در اين زمينه نقل شده يادآور مى‏شويم: (و اعتراف مى‏كنيم كه ذكر همه آنها از حوصله اين بحث خارج، و متناسب با يك بحث فقهى تمام عيار است).

" معاوية بن عمار" از دوستان" امام صادق ع مى‏گويد از امام پرسيدم هنگامى كه به نماز بر مى‏خيزم‏" بِسْمِ اللَّهِ" را در آغاز حمد بخوانم؟ فرمود بلى مجددا سؤال كردم هنگامى كه حمد تمام شد و سوره‏اى بعد از آن مى‏خوانم‏" بسم اللَّه" را با آن بخوانم؟ باز فرمود آرى‏[4]:

2- دارقطنى از علماى سنت به سند صحيح از على ع نقل مى‏كند كه مردى از آن حضرت پرسيد" السبع المثانى" چيست؟ فرمود: سوره حمد است، عرض كرد: سوره حمد شش آيه است فرمود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ نيز آيه‏اى از آن است"[5].

3- بيهقى محدث مشهور اهل سنت با سند صحيح از طريق ابن جبير از ابن عباس چنين نقل مى‏كند: استرق الشيطان من الناس، اعظم آية من القرآن‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏:" مردم شيطان صفت، بزرگترين آيه قرآن‏

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ را سرقت كردند" (اشاره به اينكه در آغاز سوره‏ها آن را نمى‏خوانند)[6].

گذشته از همه اينها سيره مسلمين همواره بر اين بوده كه هنگام تلاوت قرآن‏ بِسْمِ اللَّهِ‏ را در آغاز هر سوره‏اى مى‏خواندند، و متواترا نيز ثابت شده كه پيامبر ص آن را نيز تلاوت مى‏فرمود، چگونه ممكن است چيزى جزء قرآن نباشد و پيامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و بر آن مداومت كنند.

، تنها ايراد قابل ملاحظه‏اى كه مخالفان در اين رابطه دارند اين است كه مى‏گويند در شمارش آيات سوره‏هاى قرآن (بجز سوره حمد) معمولا بِسْمِ اللَّهِ‏ را يك آيه حساب نمى‏كنند، بلكه آيه نخست را بعد از آن قرار مى‏دهند.

پاسخ اين سؤال را" فخر رازى" در تفسير كبير به روشنى داده است آنجا كه مى‏گويد: هيچ مانعى ندارد كه‏ بِسْمِ اللَّهِ‏ در سوره حمد به تنهايى يك آيه باشد و در سوره‏هاى ديگر قرآن جزئى از آيه اول محسوب گردد. (بنا بر اين مثلا در سوره كوثر" بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ" همه يك آيه محسوب مى‏شود).

به هر حال مساله آن قدر روشن است كه مى‏گويند: يك روز معاويه در

دوران حكومتش در نماز جماعت‏ بِسْمِ اللَّهِ‏ را نگفت، بعد از نماز جمعى از مهاجران و انصار فرياد زدند أ سرقت ام نسيت؟:" آيا بِسْمِ اللَّهِ‏ را دزديدى يا فراموش كردى"؟[7].

2- اللَّه جامعترين نام خداوند.

در جمله‏" بِسْمِ اللَّهِ" نخست با كلمه" اسم" روبرو مى‏شويم كه به گفته علماى ادبيات عرب اصل آن از" سمو" (بر وزن غلو) گرفته شده كه به معنى بلندى و ارتفاع است، و اينكه به هر نامى" اسم" گفته مى‏شود به خاطر آنست كه مفهوم آن بعد از نامگذارى از مرحله خفا و پنهانى به مرحله بروز و ظهور و ارتفاع مى‏رسد،

به هر حال بعد از كلمه" اسم"، به كلمه" اللَّه" برخورد مى‏كنيم كه جامعترين نامهاى خدا است، زيرا بررسى نامهاى خدا كه در قرآن مجيد و يا ساير منابع اسلامى آمده نشان مى‏دهد كه هر كدام از آن يك بخش خاص از صفات خدا را منعكس مى‏سازد، تنها نامى كه اشاره به تمام صفات و كمالات الهى، يا به تعبير ديگر جامع صفات جلال و جمال است همان" اللَّه" مى‏باشد.

به همين دليل اسماء ديگر خداوند غالبا به عنوان صفت براى كلمه" اللَّه" گفته مى‏شود به عنوان نمونه:

" غفور" و" رحيم" كه به جنبه آمرزش خداوند اشاره مى‏كند (فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏- بقره- 226).

" سميع" اشاره به آگاهى او از مسموعات، و" عليم" اشاره به آگاهى او از همه چيز است (فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏- بقره- 227).

" رزاق"، به جنبه روزى دادن او به همه موجودات اشاره مى‏كند و" ذو القوه" به قدرت او، و" مبين" به استوارى افعال و برنامه‏هاى او (إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ‏- زاريات- 58).

آرى تنها" اللَّه" است كه جامعترين نام خدا مى‏باشد، " او است اللَّه كه معبودى جز وى نيست، او است حاكم مطلق، منزه از ناپاكيها، از هر گونه ظلم و بيدادگرى، ايمنى بخش، نگاهبان همه چيز، توانا و شكست ناپذير، قاهر بر همه موجودات و با عظمت".

يكى از شواهد روش جامعيت اين نام آنست كه ابراز ايمان و توحيد تنها با جمله لا اله الا اللَّه مى‏توان كرد، و جمله" لا اله الا العليم، الا الخالق، الا الرازق" و مانند آن به تنهايى دليل بر توحيد و اسلام نيست، و نيز به همين جهت است كه‏

در مذاهب ديگر هنگامى كه مى‏خواهند به معبود مسلمين اشاره كنند" اللَّه" را ذكر مى‏كنند، زيرا توصيف خداوند به اللَّه مخصوص مسلمانان است.

*** 3- رحمت عام و خاص خدا.

مشهور در ميان گروهى از مفسران اين است كه صفت" رحمان"، اشاره به رحمت عام خدا است كه شامل دوست و دشمن، مؤمن و كافر و نيكوكار و بدكار مى‏باشد، زيرا مى‏دانيم" باران رحمت بى‏حسابش همه را رسيده، و خوان نعمت بى‏دريغش همه جا كشيده" همه بندگان از مواهب گوناگون حيات بهره‏مندند، و روزى خويش را از سفره گسترده نعمتهاى بى‏پايانش بر مى‏گيرند، اين همان رحمت عام او است كه پهنه هستى را در بر گرفته و همگان در درياى آن غوطه‏ورند.

ولى" رحيم" اشاره به رحمت خاص پروردگار است كه ويژه بندگان مطيع و صالح و فرمانبردار است، زيرا آنها به حكم ايمان و عمل صالح، شايستگى اين را يافته‏اند كه از رحمت و بخشش و احسان خاصى كه آلودگان و تبهكاران از آن سهمى ندارند، بهره‏مند گردند.

در روايتى نيز از امام صادق ع مى‏خوانيم كه فرمود:

" رحمان اسم خاص است اما صفت عام دارد" (نامى است مخصوص خدا ولى مفهوم رحمتش همگان را در بر مى‏گيرد) ولى" رحيم" اسم عام است به صفت خاص (نامى است كه بر خدا و خلق هر دو گفته مى‏شود اما اشاره به رحمت ويژه مؤمنان دارد)[8].

سخن خود را در اين بحث با حديث پر معنى و گويايى از پيامبر اكرم ص پايان مى‏دهيم آنجا كه فرمود

" خداوند بزرگ صد باب رحمت دارد كه يكى از آن را به زمين نازل كرده است، و در ميان مخلوقاتش تقسيم نموده و تمام عاطفه و محبتى كه در ميان مردم است از پرتو همان است، ولى نود و نه قسمت را براى خود نگاه داشته و در قيامت بندگانش را مشمول آن ميسازد"[9].

*** 4- چرا صفات ديگر خدا در" بِسْمِ اللَّهِ" نيامده است؟!

اين موضوع قابل توجه است كه در بِسْمِ اللَّهِ‏ پس از نام ويژه" اللَّه" تنها روى صفت" رحمانيت و رحيميت" او تكيه مى‏شود، و اين سؤال‏انگيز است كه چرا سخنى از بقيه صفات در اين موضع حساس به ميان نيامده؟

اما با توجه به يك نكته، پاسخ اين سؤال روشن مى‏شود و آن اينكه در آغاز هر كار لازم است از صفتى استمداد كنيم كه آثارش بر سراسر جهان پرتوافكن است، همه موجودات را فرا گرفته و گرفتاران را در لحظات بحرانى نجات بخشيده است.

اصولا هنگامى كه حاجتى از خدا مى‏طلبيم مناسب است او را با صفاتى كه پيوند با آن حاجت دارد توصيف كنيم، مثلا عيسى مسيح ع به هنگام درخواست مائده آسمانى (غذاى مخصوص) چنين مى‏گويد: اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ ... وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ‏:" بار الها مائده‏اى از آسمان بر ما نازل گردان ... و ما را روزى ده و تو بهترين روزى دهندگانى" (مائده- 114).

" نوح" پيامبر بزرگ خدا نيز اين درس را به ما مى‏آموزد، آنجا كه براى پياده شدن از كشتى در يك جايگاه مناسب، چنين دعا كند رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ‏:" پروردگارا! مرا به طرز مباركى فرود آر كه تو بهترين فرود آورندگانى" (مؤمنون- 29).

و نيز" زكريا" به هنگام درخواست فرزندى از خدا كه جانشين و وارث او باشد خدا را با صفت خير الوارثين توصيف مى‏كند و مى‏گويد رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ‏:" خداوندا! مرا تنها مگذار كه تو بهترين وارثانى" (انبياء- 89).

بنا بر اين در مورد آغاز كارها به هنگامى كه مى‏خواهيم با نام خداوند شروع كنيم بايد دست به دامن رحمت واسعه او بزنيم، هم رحمت عام و هم رحمت خاصش آيا براى پيشرفت در كارها و پيروزى بر مشكلات، صفتى مناسبتر از اين صفات مى‏باشد؟!

اين درس را نيز از" بسم اللَّه" به خوبى مى‏توان آموخت كه اساس كار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنايى دارد كه تا عوامل قاطعى براى آن پيدا نشود تحقق نخواهد يافت، چنان كه در دعا مى‏خوانيم‏

يا من سبقت رحمته غضبه:

" اى خدايى كه رحمتت بر غضبت پيشى گرفته است"[10].

 [سوره الفاتحة (1): آيات 2 تا 3]

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (2) الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (3)

ترجمه:

2- ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است.

3- خداوندى كه بخشنده و بخشايشگر است (و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته است).

بعد از" بِسْمِ اللَّهِ" كه آغازگر سوره بود، نخستين وظيفه بندگان آنست كه به ياد مبدء بزرگ عالم هستى و نعمتهاى بى‏پايانش بيفتند، همان نعمتهاى فراوانى كه سراسر وجود ما را احاطه كرده و راهنماى ما در شناخت پروردگار و هم انگيزه ما در راه عبوديت است.

اينكه مى‏گوئيم: انگيزه، به خاطر آنست كه هر انسانى به هنگامى كه نعمتى به او مى‏رسد فورا مى‏خواهد، بخشنده نعمت را بشناسد، و طبق فرمان فطرت به سپاسگزارى برخيزد و حق شكر او را ادا كند.

و اينكه مى‏گوئيم: راهنماى ما در شناخت پروردگار نعمتهاى او است، به خاطر آن است كه بهترين و جامعترين راه براى شناخت مبدء، مطالعه در اسرار آفرينش و رازهاى خلقت و مخصوصا وجود نعمتها در رابطه با زندگى انسانها است.

به اين دو دليل سوره فاتحة الكتاب با اين جمله شروع مى‏شود (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏).

براى پى بردن به عمق و عظمت اين جمله لازم است، به تفاوت ميان" حمد" و" مدح" و" شكر" و نتايج آن توجه شود:

1-" حمد" در لغت عرب به معنى ستايش كردن در برابر كار يا صفت نيك اختيارى است، يعنى هنگامى كه كسى آگاهانه كار خوبى انجام دهد، و يا صفتى را براى خود برگزيند كه سرچشمه اعمال نيك اختيارى است، ما او را حمد و ستايش مى‏گوئيم.

ولى" مدح" به معنى هر گونه ستايش است، خواه در برابر يك امر اختيارى باشد يا غير اختيارى، فى المثل تعريفى را كه از يك گوهر گرانبها مى‏كنيم، عرب آن را" مدح" مى‏نامد، و به تعبير ديگر مفهوم مدح، عام است در حالى كه مفهوم حمد خاص مى‏باشد.

ولى مفهوم" شكر" از همه اينها محدودتر است، تنها در برابر نعمتهايى شكر و سپاس مى‏گوئيم كه از ديگرى با ميل و اراده او به ما رسيده است‏[11] و اگر به اين نكته توجه كنيم كه الف و لام" الحمد" به اصطلاح" الف و لام جنس" است و در اينجا معنى عموميت را مى‏بخشد، چنين نتيجه مى‏گيريم كه هر گونه حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است.

حتى هر انسانى كه سرچشمه خير و بركتى است، و هر پيامبر و رهبر الهى كه نور هدايت در دلها مى‏پاشد، هر معلمى كه تعليم مى‏دهد، هر شخص سخاوتمندى كه بخشش مى‏كند، و هر طبيبى كه مرهمى بر زخم جانكاهى مى‏نهد، ستايش آنها از ستايش خدا سرچشمه مى‏گيرد، چرا كه همه اين مواهب در اصل از ناحيه ذات پاك او است، و يا به تعبير ديگر حمد اينها، حمد خدا، و ستايش اينها ستايشى براى او است.

و نيز اگر خورشيد نورافشانى مى‏كند، ابرها باران مى‏بارند، و زمين بركاتش را به ما تحويل مى‏دهد، اينها نيز همه از ناحيه او است، بنا بر اين تمام حمدها به او بر مى‏گردد.

و به تعبير ديگر جمله" الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏"، اشاره‏اى است هم به توحيد ذات و هم صفات و هم افعال (دقت كنيد).

2- اصولا توصيف" اللَّه" در اينجا به‏" رَبِّ الْعالَمِينَ"، در واقع از قبيل ذكر دليل بعد از بيان مدعا است، گويى كسى سؤال مى‏كند چرا همه حمدها مخصوص خدا است، در پاسخ گفته مى‏شود: براى اينكه او" رَبِّ الْعالَمِينَ" و پروردگار جهانيان است.

3- از كلمه" حمد" اين نكته نيز به خوبى استفاده مى‏شود كه خداوند همه اين مواهب و نيكيها را با اراده و اختيار خود، ايجاد كرده است،.

5- اما كلمه" رب" در اصل به معنى مالك و صاحب چيزى است كه به تربيت و اصلاح آن مى‏پردازد و كلمه" ربيبه" كه به دختر همسر انسان گفته مى‏شود از همين جا گرفته شده است، زيرا او هر چند از شوهر ديگرى است ولى زير نظر پدر خوانده‏اش پرورش مى‏يابد.

اين كلمه بطور مطلق تنها به خدا گفته مى‏شود، و اگر به غير خدا اطلاق گردد حتما به صورت اضافه است مثلا مى‏گوئيم" رب الدار" (صاحب خانه)" رب السفينة" (صاحب كشتى)[12].

6- كلمه" عالمين" جمع" عالم" بر اين" عالم" خود به تنهايى معنى جمعى دارد و هنگامى كه به صورت" عالمين" جمع بسته مى‏شود اشاره به تمام مجموعه‏هاى اين جهان است.

آنچه سبب مى‏شود كه مخصوصا ما روى مفهوم وسيع عالم تكيه كنيم آن است كه بعد از جمله‏" الْحَمْدُ لِلَّهِ" آمده در اين جمله همه حمد و ستايش را مخصوص خدا ميشمريم، سپس‏ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ را به منزله دليلى بر آن ذكر مى‏كنيم، مى‏گوئيم:

همه ستايشها مخصوص او است چرا كه هر كمالى و هر نعمتى و هر موهبتى كه در جهان وجود دارد مالك و صاحب و پروردگارش او مى‏باشد.

*** نكته‏ها:

قابل توجه اينكه همه مسلمانان موظفند در نمازهاى روزانه هر شبانه روز

لا اقل ده بار اين جمله را بخوانند و به سايه" اللَّه" خداوند يگانه‏اى كه مالك و رب و سرپرست و پرورش دهنده همه موجودات است پناه برند، تا هرگز توحيد را فراموش نكنند و در بيراهه‏هاى شرك سرگردان نشوند.

گرچه كلمه" رب" همانگونه كه گفتيم در اصل به معنى مالك و صاحب است، ولى نه هر صاحبى، صاحبى كه عهده‏دار تربيت و پرورش مى‏باشد، و بهمين جهت در فارسى به عنوان پروردگار ترجمه مى‏شود.

دقت در سير تكاملى موجودات زنده، و تحول و دگرگونى‏هاى موجودات بى‏جان، و فراهم آمدن زمينه‏هاى تربيت موجودات، و ريزه‏كارى‏هايى كه در هر يك از اين قسمت‏ها نهفته شده است يكى از بهترين طرق خداشناسى است.

هماهنگى‏هايى كه در ميان اعضاء بدن ماست كه غالبا بدون آگاهى ما بر قرار مى‏باشد، يكى از نمونه‏هاى زنده آن است.

فى المثل هنگامى كه حادثه مهمى در زندگى ما رخ مى‏دهد، و بايد با تمام توان در برابر آن بپاخيزيم، در يك لحظه كوتاه فرمانى هماهنگ به تمام ارگان‏هاى بدن ما- به صورت ناآگاه- صادر مى‏شود، بلافاصله، ضربان قلب بالا مى‏رود، تنفس شديد مى‏شود، تمام نيروهاى بدن بسيج مى‏گردند، مواد غذايى و اكسيژن هوا از طريق خون به طور فراوان به تمام سلول‏ها مى‏رسند، اعصاب آماده كار، و عضلات آماده حركت بيشتر مى‏شوند، نيروى تحمل انسان بالا مى‏رود، احساس درد كمتر مى‏شود، خواب از چشم مى‏پرد، خستگى از اعضاء فرار مى‏كند، احساس گرسنگى بكلى فراموش مى‏شود.

چه كسى اين هماهنگى عجيب را در اين لحظه حساس، با اين سرعت، در ميان تمام ذرات وجود انسان، ايجاد مى‏كند؟ آيا اين پرورش جز از ناحيه‏

خداوند عالم و قادر ممكن است؟! آيات قرآن پر است از نمونه‏هاى اين پرورش الهى كه بخواست خدا هر كدام در جاى خود خواهد آمد و هر كدام دليل روشنى براى شناخت خدا هستند.

*** [سوره الفاتحة (1): آيه 3]

الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (3)

3- خداوندى كه بخشنده و بخشايشگر است (و رحمت عام و خاصش همه را رسيده).

تفسير:

معنى" رحمن" و" رحيم" و گسترش مفهوم آنها و همچنين تفاوت ميان اين دو كلمه را در تفسير" بسم اللَّه" مشروحا خوانديم، و نيازى به تكرار نيست.

نكته‏اى كه در اينجا بايد اضافه كنيم اين است كه اين دو صفت كه از مهم‏ترين اوصاف الهى است در نمازهاى روزانه ما حد اقل 30 بار تكرار مى‏شوند (دو مرتبه در سوره حمد و يك مرتبه در سوره‏اى بعد از آن مى‏خوانيم) و به اين ترتيب 60 مرتبه خدا را به صفت رحمتش مى‏ستائيم.

اين در حقيقت درسى است براى همه انسانها كه خود را در زندگى بيش از هر چيز به اين اخلاق الهى متخلق كنند، بعلاوه اشاره‏اى است به اين واقعيت كه اگر ما خود را عبد و بنده خدا مى‏دانيم مبادا رفتار مالكان بى رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعى شود.

بنا بر اين آوردن" رحمان و رحيم" بعد از" رَبِّ الْعالَمِينَ" اشاره به اين نكته است كه ما در عين قدرت نسبت به بندگان خويش، با مهربانى و لطف رفتار مى‏كنيم اين بنده‏نوازى و لطف خدا، بندگان را شيفته او مى‏سازد: كه با يك دنيا علاقه بگويند" الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ".

 [سوره الفاتحة (1): آيه 4]

مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4)

4- خدايى كه مالك روز جزاست.

تفسير: ايمان به رستاخيز دومين پايگاه‏

در اينجا به دومين اصل مهم اسلام يعنى قيامت و رستاخيز توجه مى‏كند و مى‏گويد:" خداوندى كه مالك روز جزا است" (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏).

و به اين ترتيب محور مبدء و معاد كه پايه هر گونه اصلاح اخلاقى و اجتماعى است در وجود انسان تكميل مى‏گردد.

جالب اينكه در اينجا تعبير به" مالكيت خداوند" شده است، كه نهايت سيطره و نفوذ او را بر همه چيز و همه كس در آن روز مشخص مى‏كند، روزى كه همه انسانها در آن دادگاه بزرگ براى حساب حاضر مى‏شوند، و در برابر مالك حقيقى خود قرار مى‏گيرند، تمام گفته‏ها و كارها و حتى انديشه‏هاى خود را حاضر مى‏بينند، هيچ چيز حتى به اندازه سر سوزنى نابود نشده و به دست فراموشى نيفتاده است، و اكنون اين انسان است كه بايد بار همه مسئوليتهاى اعمال خود را بر دوش كشد!.

حتى در آنجا كه خود فاعل نبوده، بلكه بنيانگذار سنت و برنامه‏اى بوده است، باز بايد سهم خويش را از مسئوليت بپذيرد.

بدون شك مالكيت خداوند در آن روز يك مالكيت اعتبارى، نظير مالكيت ما نسبت به آنچه در اين جهان ملك ما است، نمى‏باشد، چرا كه اين يك مالكيت قراردادى است با تشريفات و اسنادى مى‏آيد و با تشريفات و اسناد ديگرى از ميان‏مى‏رود، ولى مالكيت خدا نسبت به جهان هستى مالكيت حقيقى است، و آن پيوند و ارتباط خاص موجودات با خدا است كه اگر يك لحظه از او بريده شوند نابود مى‏شوند، همانگونه كه اگر رابطه لامپهاى برق با كارخانه اصلى بريده شود روشنايى در همان لحظه محو و نابود خواهد شد.

و تعبير ديگر اين مالكيت نتيجه خالقيت و ربوبيت است، آن كس كه موجودات را آفريده و تحت حمايت خود پرورش مى‏دهد، و لحظه به لحظه فيض وجود و هستى به آنها مى‏بخشد، مالك حقيقى موجودات است.

نمونه ضعيفى از مالكيت حقيقى را در خودمان نسبت به اعضاء پيكرمان مى‏توانيم پيدا كنيم، ما مالك چشم و گوش و قلب و اعصاب خويش هستيم، نه به معنى مالكيت اعتبارى، بلكه يك نوع مالكيت حقيقى كه از ارتباط و پيوند و احاطه سرچشمه مى‏گيرد.

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه مگر خداوند مالك تمام اين جهان نيست كه ما از او تعبير به" مالك روز جزا" مى‏كنيم؟

پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مى‏شود و آن اينكه مالكيت خداوند گر چه شامل" هر دو جهان" مى‏باشد، اما بروز و ظهور اين مالكيت در قيامت بيشتر است، چرا كه در آن روز همه پيوندهاى مادى و مالكيتهاى اعتبارى بريده مى‏شود، و هيچكس در آنجا چيزى از خود ندارد، حتى اگر شفاعتى صورت گيرد باز به فرمان خدا است، يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‏:" روزى كه هيچكس مالك هيچ چيز براى كمك بديگرى نيست، و همه كارها به دست خدا است" (سوره انفطار آيه 19).

به تعبير ديگر انسان در اين دنيا گاه به كمك ديگرى مى‏شتابد، با زبانش از او دفاع مى‏كند، با اموالش از او حمايت مى‏نمايد، با نفرات و قدرتش به كمكش برمى‏خيزد، و گاه با طرحها و نقشه‏هاى گوناگون، او را زير پوشش حمايت‏خود قرار مى‏دهد.

ولى آن روز هيچيك از اين امور وجود ندارد، و به همين دليل هنگامى كه از مردم سؤال شود لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ‏" حكومت امروز از آن كيست"؟! مى‏گويند: لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ:"!" (سوره مؤمن آيه 16).

اعتقاد به روز رستاخيز، و ايمان به آن دادگاه بزرگ كه همه چيز در آن بطور دقيق مورد محاسبه قرار مى‏گيرد، اثر فوق العاده نيرومندى در كنترل انسان در برابر اعمال نادرست و ناشايست دارد، و يكى از علل جلوگيرى كردن نماز از فحشاء و منكرات همين است كه نماز انسان را هم بياد مبدئى مى‏اندازد كه از همه كار او با خبر است و هم بياد دادگاه بزرگ عدل خدا. در حديثى از امام سجاد ع مى‏خوانيم: هنگامى كه به آيه" مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ‏" مى‏رسيد، آن قدر آن را تكرار مى‏كرد كه نزديك بود روح از بدنش پرواز كند.

اما كلمه‏" يَوْمِ الدِّينِ" اين تعبير در تمام مواردى كه در قرآن استعمال شده به معنى قيامت آمده است چنان كه در قرآن در آيه 17 و 18 و 19 سوره انفطار با صراحت به اين معنى اشاره شده است (اين تعبير متجاوز از ده بار در قرآن مجيد به همين معنى آمده).

و اينكه چرا آن روز، روز دين معرفى شده؟ به خاطر اين است كه آن روز روز جزا است و" دين" در لغت به معنى" جزا" مى‏باشد، و روشنترين برنامه‏اى كه در قيامت اجرا مى‏شود همين برنامه جزا و كيفر و پاداش است، در آن روز پرده از روى كارها كنار مى‏رود، و اعمال همه دقيقا مورد محاسبه قرار مى‏گيرد و هر كس جزاى اعمال خويش را اعم از خوب و بد مى‏بيند.

در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم كه فرمود: يَوْمِ الدِّينِ‏، روز حساب است‏[13].

 [سوره الفاتحة (1): آيه 5]

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5)

5- تنها تو را مى‏پرستيم و تنها از تو يارى مى‏جوئيم.

تفسير انسان در پيشگاه خدا:

اينجا سر آغازى است براى نيازهاى بنده و تقاضاهاى او از خدا، و در حقيقت لحن سخن از اينجا عوض مى‏شود، زيرا آيات قبل حمد و ثناى پروردگار و اظهار ايمان به ذات پاك او و اعتراف به روز قيامت بود.

اما از اينجا گويى" بنده" با اين پايه محكم عقيدتى و معرفت و شناخت پروردگار، خود را در حضور او، و در برابر ذات پاكش مى‏بيند، او را مخاطب ساخته نخست از عبوديت خويش در برابر او، و سپس از امدادها و كمكهاى او سخن مى‏گويد:" تنها ترا مى‏پرستم و تنها از تو يارى مى‏جويم" (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‏).

به تعبير ديگر: هنگامى كه مفاهيم آيات گذشته در جان انسان جاى گيرد، و اعماق وجودش به نور اللَّه پرورش دهنده جهانيان روشن مى‏شود، و رحمت عام و خاص او و مالكيتش در روز جزا را درك مى‏كند، انسان به صورت يك فرد كامل از نظر عقيده در مى‏آيد، اين عقيده عميق توحيدى نخستين ثمره‏اش از يك سو بنده خالص خدا بودن، و از بندگى بتها و جباران و شهوات در آمدن، و از سوى ديگر، دست استمداد به ذات پاك او دراز كردن است.

در واقع آيات گذشته سخن از توحيد ذات و صفات مى‏گفت و در اينجا سخن از توحيد عبادت، و توحيد افعال است.

توحيد عبادت آنست كه هيچكس و هيچ چيز را شايسته پرستش جز ذات خدا ندانيم تنها به فرمان او گردن نهيم، تنها قوانين او را به رسميت بشناسيم و از هر نوع بندگى و تسليم در برابر غير ذات پاك او بپرهيزيم.

توحيد افعال آنست كه تنها مؤثر حقيقى را در عالم او بدانيم (لا مؤثر فى الوجود الا اللَّه) نه اينكه عالم اسباب را انكار كنيم و به دنبال سبب نرويم بلكه معتقد باشيم كه هر سببى هر تاثيرى دارد، آن هم به فرمان خدا است، او است كه به آتش سوزندگى، و به خورشيد روشنايى و به آب حياتبخشى داده است.

ثمره اين عقيده آنست كه انسان تنها متكى به" اللَّه" خواهد بود، تنها قدرت و عظمت را مربوط به او مى‏داند، و غير او در نظرش فانى، زوال‏پذير، و فاقد قدرت مى‏باشد.

تنها ذات اللَّه قابل اعتماد و ستايش است، و لياقت اين دارد كه انسان او را تكيه گاه خود در همه چيز قرار دهد.

اين تفكر و اعتقاد انسان را از همه كس و همه موجودات بريده و تنها به خدا پيوند مى‏دهد، حتى اگر به دنبال عالم اسباب مى‏رود نيز به فرمان او است يعنى در لابلاى اسباب، قدرت خدا را كه" مسبب الاسباب" است مشاهده مى‏كند.

اين عقيده آن قدر روح انسان را وسيع و افق فكر او را بالا مى‏برد كه به بى‏نهايت و ابديت مى‏پيوندد و از محيطهاى محدود آزاد و رها مى‏سازد.

*** نكته‏ها:

1- نقطه اتكاء فقط او است‏

- طبق آنچه در ادبيات عرب خوانده‏ايم هنگامى كه" مفعول" بر" فاعل" مقدم شود، معنى حصر از آن استفاده مى‏گردد، و در اينجا مقدم شدن كلمه" اياك" بر" نعبد" و" نستعين" دليل بر انحصار است و نتيجه آن همان توحيد عبادت و توحيد افعالى است كه در بالا بيان كرديم.

حتى در عبوديت و بندگى خود نيز احتياج به كمك او داريم، و در اين راه نيز بايد از او استعانت جست، مبادا گرفتار انحراف و عجب و ريا و امورى مانند اينها بشويم كه عبوديت ما را پاك در هم مى‏ريزد.

به تعبير ديگر در جمله اول كه مى‏گوئيم تنها تو را مى‏پرستيم كمى بوى استقلال دارد، بلافاصله با جمله‏" إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ" آن را اصلاح مى‏كنيم و آن حالت" بين الامرين" (نه جبر و نه تفويض) را در عبارت خود مجسم مى‏سازيم و الگويى خواهد بود براى همه كارهاى ما.

*** 2- ذكر صيغه جمع در" نعبد" و" نستعين"

و همچنين آيات بعد كه همه به صورت جمع است نشان مى‏دهد كه اساس عبادت مخصوصا نماز بر پايه جمع و جماعت است، حتى به هنگامى كه بنده در برابر خدا به راز و نياز بر مى‏خيزد بايد خود را ميان جمع و جماعت ببيند، تا چه رسد به ساير كارهاى زندگيش.

به اين ترتيب هر گونه فردگرايى، و تك‏روى، انزواطلبى و مانند اينها مفاهيمى مردود از نظر قرآن و اسلام شناخته مى‏شود.

مخصوصا نماز، از اذان و اقامه كه دعوت به اجتماع براى نماز است گرفته (حى على الصلاة- بشتاب به سوى نماز ...) تا سوره حمد كه آغازگر نماز است، السلام عليكم كه پايان آن است همه دليل بر اين است كه اين عبادت در اصل جنبه اجتماعى دارد، يعنى بايد به صورت جماعت انجام شود، درست است كه نماز فرادى نيز در اسلام صحيح است اما عبادت فردى جنبه فرعى و درجه دوم را دارد.

*** [سوره الفاتحة (1): آيه 6]

اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (6)

ترجمه:

6- ما را به راه راست هدايت فرما.

پيمودن صراط مستقيم‏

پس از اظهار تسليم در برابر پروردگار و وصول به مرحله عبوديت و استعانت و استمداد از ذات پاك او نخستين تقاضاى بنده اين است كه او را به راه راست، راه پاكى و نيكى، راه عدل و داد، و راه ايمان و عمل صالح هدايت فرمايد، تا خدايى كه همه نعمتها را به او ارزانى داشته، نعمت هدايت را نيز بر آن بيفزايد.

گر چه اين انسان در چنين شرائط مؤمن است، و با خداى خود آشنا، ولى امكان دارد كه هر آن اين نعمت به خاطر عواملى از او سلب گردد، و از صراط مستقيم منحرف و گمراه شود.

پس بايد هر شبانه روز لا اقل ده بار از خداى خود بخواهد كه لغزش و انحرافى براى او پيش نيايد.

بعلاوه اين" صراط مستقيم" كه همان آئين حق است مراتب و درجاتى دارد كه همه افراد در پيمودن اين درجات يكسان نيستند، هر مقدار از اين درجات را انسان طى نمايد، باز درجات بالاتر و والاترى وجود دارد كه انسان با ايمان بايد از خدا بخواهد تا او را به آن درجات هدايت كند.

در اينجا اين سؤال معروف كه چرا ما همواره درخواست هدايت به صراط مستقيم از خدا مى‏كنيم مگر ما گمراهيم؟ مطرح مى‏شود.

وانگهى بفرضى كه اين سخن از ما زيبنده باشد از پيامبر و امامان كه نمونه انسان كامل بودند چه معنى دارد؟! در پاسخ اين ايراد مى‏گوئيم:

اولا: همانطور كه اشاره شد انسان در مسير هدايت هر لحظه بيم لغزش و انحراف درباره او مى‏رود، به همين دليل بايد خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را بر راه راست ثابت نگهدارد.

ما نبايد فراموش كنيم كه وجود و هستى و تمام مواهب الهى، لحظه به لحظه از آن مبدء بزرگ به ما ميرسد.

سابقا گفتيم مثل ما و همه موجودات (از يك نظر) مثل لامپهاى برق است، اگر مى‏بينيم نور لامپ، متصل و يك نواخت پخش مى‏شود به خاطر آنست كه لحظه به لحظه نيرو از منبع برق به او ميرسد، منبع برق هر لحظه نور جديدى توليد مى‏كند و بوسيله سيمهاى ارتباطى به لامپ تحويل مى‏گردد.

هستى ما نيز همانند نور اين لامپها است گر چه به صورت يك وجود ممتد جلوه‏گر است، ولى در حقيقت لحظه به لحظه وجود تازه‏اى از منبع هستى آفريدگار فياض، به ما ميرسد.

بنا بر اين همانگونه كه هر لحظه وجود تازه‏اى به ما ميرسد، به هدايت جديدى نيز نيازمنديم، بديهى است اگر موانعى در سيمهاى معنوى ارتباطى ما با خدا ايجاد شود، كژيها، ظلمها، ناپاكيها و ... پيوند ما را از آن منبع هدايت قطع مى‏كند، و همان لحظه از صراط مستقيم منحرف خواهيم شد.

ما از خدا طلب مى‏كنيم كه اين موانع پيش نيايد و ما بر صراط مستقيم ثابت بمانيم.

ثانيا: هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان تدريجا مراحل نقصان را پشت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد.

اين را نيز مى‏دانيم كه طريق تكامل نامحدود است و به سوى بى‏نهايت هم چنان پيش مى‏رود.

بنا بر اين جاى تعجب نيست كه حتى پيامبران و امامان از خدا تقاضاى هدايت" صراط مستقيم" كنند، چه اينكه كمال مطلق تنها خدا است، و همه بدون استثناء در مسير تكاملند چه مانع دارد كه آنها نيز تقاضاى درجات بالاترى را از خدا بنمايند.

مگر ما بر پيامبر ص صلوات و درود نمى‏فرستيم؟ مگر مفهوم صلوات، تقاضاى رحمت تازه پروردگار براى محمد و آل محمد نيست؟

و نيز مى‏گويد: وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ‏:" آنها كه هدايت يافته‏اند خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد، و تقوا به آنها مى‏دهد" (محمد- 17).

و از اينجا پاسخ سؤالى كه مربوط به درود بر پيامبر ص و امامان است نيز روشن مى‏شود كه اين درود و صلوات در حقيقت تقاضاى مقام بالاتر و والاتر براى آن بزرگواران است.

براى روشن شدن آنچه گفتيم به دو حديث زير توجه فرمائيد:

1- امير مؤمنان على ع در تفسير جمله‏ اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‏ مى‏فرمايد، يعنى‏

" خداوندا توفيقاتى را كه در گذشته بر ما ارزانى داشتى و به بركت آن تو را اطاعت كرديم، هم چنان ادامه ده تا در آينده عمرمان نيز تو را اطاعت كنيم"[14].

2- امام صادق ع مى‏فرمايد: يعنى‏

" يعنى: خداوندا ما را بر راهى كه به محبت تو مى‏رسد و به بهشت واصل مى‏گردد، و مانع از پيروى هوسهاى كشنده و آراء انحرافى و هلاك كننده است، ثابت بدار[15].

*** صراط مستقيم چيست؟

آن گونه كه از بررسى آيات قرآن مجيد بر مى‏آيد" صراط مستقيم" همان آئين خدا پرستى و دين حق و پايبند بودن به دستورات خدا است، چنان كه در سوره‏

انعام آيه 161 مى‏خوانيم: قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏:" بگو خداوند مرا به صراط مستقيم هدايت كرده: به دين استوار، آئين ابراهيم كه هرگز به خدا شرك نورزيد".

در اينجا" دين ثابت و پا بر جا و آئين توحيدى ابراهيم و نفى هر گونه شرك" به عنوان صراط مستقيم معرفى شده كه اين جنبه عقيدتى را مشخص مى‏كند.

اما در سوره يس آيه 61 و 62 چنين مى‏خوانيم: أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ‏:

" اى فرزندان آدم مگر با شما پيمان نبستم كه شيطان را پرستش نكنيد (بدستورات او عمل ننمائيد) و مرا پرستش كنيد اين همان صراط مستقيم است".

در اينجا به جنبه‏هاى عملى آئين حق اشاره شده كه نفى هر گونه كار شيطانى و عمل انحرافى است.

و به گفته قرآن در سوره آل عمران آيه 101 راه رسيدن به صراط مستقيم پيوند و ارتباط با خدا است (وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏).

ذكر اين نكته نيز لازم به نظر مى‏رسد كه راه مستقيم هميشه يك راه بيشتر نيست، زيرا ميان دو نقطه تنها يك خط مستقيم وجود دارد كه نزديكترين راه را تشكيل مى‏دهد.

بنا بر اين اگر قرآن مى‏گويد صراط مستقيم، همان دين و آئين الهى در جنبه‏هاى عقيدتى و عملى است به اين دليل است كه نزديكترين راه ارتباط با خدا همانست.

و نيز به همين دليل است كه دين واقعى يك دين بيشتر نيست‏ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ‏:" دين در نزد خدا اسلام است" (آل عمران آيه 19).

به خواست خدا بعدا خواهيم ديد كه اسلام معنى وسيعى دارد كه هر آئين توحيدى را در آن عصر و زمان كه رسميت داشته و با آئين جديد نسخ نشده است‏شامل مى‏شود.

و از اينجا روشن مى‏شود تفسيرهاى مختلفى كه مفسران در اين زمينه نقل كرده‏اند همه در واقع به يك چيز باز مى‏گردد:بعضى آن را به معنى اسلام.بعضى به معنى قرآن.بعضى به پيامبر و امامان راستين.

و بعضى آن را به آئين" اللَّه" كه جز آن را قبول نمى‏كند، تفسير نموده‏اند.

تمام اين معانى بازگشت به همان دين و آئين الهى در جنبه‏هاى اعتقادى و عملى مى‏كند.

همچنين رواياتى كه در منابع اسلامى در اين زمينه وارد شده و هر كدام به زاويه‏اى از اين مساله اشاره كرده همه به يك اصل باز مى‏گردد، از جمله:

از پيامبر ص چنين نقل شده:

" صراط مستقيم راه پيامبران است و همانها هستند كه مشمول نعمتهاى الهى شده‏اند"[16].

از امام صادق ع مى‏خوانيم كه در تفسير آيه" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‏" فرمود:

" منظور راه و شناخت امام است"[17].

و نيز در حديث ديگرى از همان امام نقل شده:

" به خدا سوگند مائيم صراط مستقيم"[18].

در حديث ديگرى باز از همان امام مى‏خوانيم كه فرمود: صراط مستقيم، امير مؤمنان على ع است‏[19].

مسلم است كه پيامبر ص و على ع و ائمه اهل بيت ع همه به همان‏آئين توحيدى خدا دعوت مى‏كردند، دعوتى كه جنبه‏هاى اعتقادى و عملى را در بر مى‏گرفت.

***

 [سوره الفاتحة (1): آيه 7]

صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ (7)

ترجمه:

7- راه آنها كه بر آنان نعمت دادى نه آنها كه بر ايشان غضب كردى و نه گمراهان!

تفسير: دو خط انحرافى!

اين آيه در حقيقت تفسير روشنى است براى" صراط مستقيم" كه در آيه قبل خوانديم، مى‏گويد: مرا به راه كسانى هدايت فرما كه آنان را مشمول انواع نعمتهاى خود قرار دادى (نعمت هدايت، نعمت توفيق، نعمت رهبرى مردان حق و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت) نه آنها كه بر اثر اعمال زشت، و انحراف عقيده غضب تو دامنگيرشان شد و نه آنها كه جاده حق را رها كرده و در بيراهه‏ها گمراه و سرگردان شده (صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ‏).

در حقيقت چون ما آشنايى كامل به راه و رسم هدايت نداريم، خدا به ما دستور مى‏دهد كه در اين آيه طريق و خط پيامبران و نيكوكاران و آنها كه مشمول نعمت و الطاف او شده‏اند را بخواهيم.

و نيز به ما هشدار مى‏دهد كه در برابر شما هميشه دو خط انحرافى قرار دارد، خط" مغضوب عليهم" و خط" ضالين" كه به زودى به تفسير اين دو آشنا خواهيم شد.

نكته‏ها:

1-" الذين انعمت عليهم" كيانند؟

سوره نساء آيه 69 اين گروه را تفسير كرده است: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً.

:" كسانى كه دستورات خدا و پيامبر را اطاعت كنند، خدا آنها را با كسانى قرار مى‏دهد كه مشمول نعمت خود ساخته، از پيامبران و رهبران صادق و راستين و جانبازان و شهيدان راه خدا و افراد صالح، و اينان رفيقان خوبى هستند".

همانگونه كه ملاحظه مى‏كنيم اين آيه افراد مورد نعمت خدا را چهار گروه معرفى مى‏كند: پيامبران، صديقين، شهداء، و صالحين.

اين مراحل چهارگانه شايد اشاره به اين معنى باشد كه براى ساختن يك جامعه انسانى سالم و مترقى و مؤمن، نخست بايد رهبران حق و انبياء وارد ميدان شوند.

و به دنبال آنها مبلغان صديق و راستگو كه گفتار و كردارشان با يكديگر هماهنگ است، تا اهداف پيامبران را از اين طريق در همه جا گسترش دهند.

به دنبال اين دوران سازندگى فكرى، طبيعتا عناصر آلوده و آنها كه مانع راه حقند سر بر دارند، جمعى بايد در مقابل آنها قيام كنند و عده‏اى شهيد شوند و با خون پاكشان درخت توحيد آبيارى گردد.

در مرحله چهارم محصول اين كوششها و تلاشها به وجود آمدن" صالحان" است، اجتماعى پاك و شايسته و آكنده از معنويت.

بنا بر اين ما در سوره حمد در شبانه روز پى در پى از خدا مى‏خواهيم كه در خط اين چهار گروه قرار گيريم، خط انبياء خط صديقين، خط شهدا و صالحين و روشن‏ است كه در هر مقطع زمانى بايد در يكى از اين خطوط، انجام وظيفه كنيم و رسالت خويش را ادا نمائيم.

*** 2" مغضوب عليهم" و" ضالين" كيانند؟

جدا كردن اين دو از هم در آيات فوق نشان مى‏دهد كه هر كدام اشاره به گروه مشخصى است.

در اينكه فرق ميان اين دو چيست سه تفسير وجود دارد:

1- از موارد استعمال اين دو كلمه در قرآن مجيد چنين استفاده مى‏شود كه" مغضوب عليهم" مرحله‏اى سخت‏تر و بدتر از" ضالين" است، و به تعبير ديگر" ضالين" گمراهان عادى هستند، و مغضوب عليهم، گمراهان لجوج و يا منافق، و به همين دليل در بسيارى از موارد، غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذكر شده.

در آيه 106 سوره نحل مى‏خوانيم‏ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ‏:" آنهايى كه سينه خود را براى كفر گسترده ساختند غضب پروردگار بر آنها است".

و در آيه 6 سوره فتح آمده است، وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ‏:" خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك و آنها را كه درباره خدا گمان بد مى‏برند مورد غضب خويش قرار مى‏دهد، و آنها را لعن مى‏كند، و از رحمت خويش دور مى‏سازد، و جهنم را براى آنان آماده ساخته است".

به هر حال" مغضوب عليهم" آنها هستند كه علاوه بر كفر، راه لجاجت و عناد و دشمنى با حق را مى‏پيمايند و حتى از اذيت و آزار رهبران الهى و پيامبران در صورت امكان فروگذار نمى‏كنند

2- جمعى از مفسران عقيده دارند كه مراد از" ضالين" منحرفين نصارى و منظور از" مغضوب عليهم" منحرفان يهودند.

اين برداشت به خاطر موضع‏گيريهاى خاص اين دو گروه در برابر دعوت اسلام مى‏باشد، زيرا همانگونه كه قرآن هم صريحا در آيات مختلف بازگو مى‏كند، منحرفان يهود، كينه و عداوت خاصى نسبت به دعوت اسلام نشان مى‏دادند، هر چند در آغاز، دانشمندان آنها از مبشران اسلام بودند، اما چيزى نگذشت كه به جهاتى كه اينجا جاى شرح آن نيست از جمله به خطر افتادن منافع ماديشان سرسختترين دشمن شدند، و از هر گونه كار شكنى در پيشرفت اسلام و مسلمين فروگذار نكردند (همانگونه كه امروز نيز موضع گروه صهيونيست در برابر اسلام و مسلمانان همين است).

و با اين حال تعبير از آنها به" مغضوب عليهم" بسيار صحيح به نظر مى‏رسد ولى بايد توجه داشت كه اين تعبير در حقيقت از قبيل تطبيق كلى بر فرد است، نه انحصار مفهوم مغضوب عليهم در اين دسته از يهود.

اما منحرفان از نصارى كه موضعشان در برابر اسلام تا اين حد سرسختانه نبود، تنها در شناخت آئين حق گرفتار گمراهى شده بودند، از آنها تعبير به" ضالين" شده كه آن هم از قبيل تطبيق كلى بر فرد است.

در احاديث اسلامى نيز كرارا" مغضوب عليهم" به يهود و" ضالين" به منحرفان نصارى تفسير شده است و نكته‏اش همانست كه در بالا اشاره شد[20].

3- اين احتمال نيز وجود دارد كه" ضالين" به گمراهانى اشاره مى‏كند كه اصرارى بر گمراه ساختن ديگران ندارند در حالى كه" مغضوب عليهم" كسانى‏هستند که  با تمام قوا مى‏كوشند ديگران را همرنگ خود سازند!.

شاهد اين معنى آياتى است كه سخن از كسانى مى‏گويد كه مانع هدايت ديگران به راه راست بودند و به عنوان" يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏" از آنها ياد شده در آيه 16 سوره شورى مى‏خوانيم: وَ الَّذِينَ يُحَاجُّونَ فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما اسْتُجِيبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَيْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ:" آنها كه بعد از پذيرش دعوت اسلام از ناحيه مؤمنان، در برابر پيامبر ص به مخاصمه و بحثهاى انحرافى بر مى‏خيزند، حجت و دليلشان در پيشگاه خدا باطل و بى اساس است و غضب خدا بر آنها است و عذاب شديد در انتظارشان خواهد بود.

اما با اين همه چنين به نظر مى‏رسد كه جامعترين اين تفاسير همان تفسير اول است تفسيرى كه بقيه تفسيرها در آن جمع است و در حقيقت مصداقى از مصاديق آن محسوب مى‏شود بنا بر اين دليلى ندارد كه ما مفهوم وسيع آيه را محدود كنيم.

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏.

(پايان سوره حمد)

تفسير نمونه، ج‏1، ص: 57

 



[1] ( 1) بحار جلد 16 باب 58( طبق تفسير البيان جلد 1 صفحه 461).

[2] ( 1) سفينة البحار جلد اول صفحه 633.

[3] ( 1) تفسير المنار جلد اول صفحه 39- 40.

[4] ( 2) كافى جلد 3 صفحه 312.

[5] ( 3) الاتقان جلد اول صفحه 136.

[6] ( 1) بيهقى جلد 2 صفحه 50.

[7] ( 1) بيهقى جزء دوم صفحه 49- حاكم نيز در مستدرك جزء اول صفحه 233 اين حديث را آورده و آن را حديث صحيح شمرده.

[8] ( 2) مجمع البيان جلد 1 صفحه 21.

[9] ( 1) همان مدارك.

[10] ( 1) جوشن كبير بند 20.

[11] ( 1) البته" شكر" از يك نظر، عموميت بيشترى دارد، چرا كه شكر گاهى با زبان است و گاه با عمل، در حالى كه حمد و مدح معمولا با زبان است.

[12] ( 1) قاموس اللغه، و مفردات راغب، و تفسير مجمع البيان، و تفسير البيان.

[13] ( 2) مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث.

[14] ( 1) معانى الاخبار و تفسير امام حسن عسكرى طبق نقل تفسير صافى ذيل آيه فوق.

[15] ( 2) معانى الاخبار و تفسير امام حسن عسكرى، طبق نقل تفسير صافى.

[16] ( 1 و 2 و 3 و 4) تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 20 و 21.

[17] ( 1 و 2 و 3 و 4) تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 20 و 21.

[18] ( 1 و 2 و 3 و 4) تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 20 و 21.

[19] ( 1 و 2 و 3 و 4) تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 20 و 21.

[20] ( 1) به تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 23 و 24 مراجعه فرمائيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ساعت 14:39&nbsp توسط جواداستادمحمدی  | 

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 12:56

فهرست وبلاگ