تفسیر سوره حجرات‏(قسمت اول)

ساخت وبلاگ

امکانات وب


بسمه تعالی
تفسير نور، ج‏9، ص: 153
سيماى سوره حجرات‏
                اين سوره مشتمل بر مسائلى از احكام دين است، احكامى كه با آن سعادت زندگى‏
فردى انسان تكميل مى‏شود، و نظام صالح و طيب در مجتمع او مستقر مى‏گردد. بعضى از آن مسائل ادب جميلى است كه بايد بين بنده و خداى سبحان رعايت شود، و پاره‏اى آدابى است كه بندگان خدا بايد در مورد رسول خدا (ص) رعايت كنند، كه در پنج آيه اول سوره آمده. بعضى ديگر آن، احكام مربوط به مسائلى است كه مردم در برخورد با يكديگر در مجتمع زندگى خود بايد آن را رعايت كنند. قسمتى ديگر مربوط به برترى‏هايى است كه بعضى افراد بر بعض ديگر دارند، و تفاضل و برترى افراد از اهم امورى است كه جامعه مدنى انسان با آن منتظم مى‏شود، و انسان را به سوى زندگى توأم با سعادت و عيش پاك و گوارا هدايت مى‏كند، و با آن بين دين حق و باطل فرق مى‏گذارد، و مى‏فهمد كدام دين حق است، و كدام از سنن اجتماعى قومى است. و در آخر، سوره را با اشاره به حقيقت ايمان و اسلام ختم نموده، بر بشريت منت مى‏گذارد كه نور ايمان را به او افاضه فرموده است.
اين سوره به شهادت مضامين آياتش در مدينه نازل شده، به استثناى آيه‏" يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ ..." كه بعضى در باره مدنى بودن آن حرف دارند، كه به زودى خواهد آمد.
ترجمه تفسير الميزان، ج‏18، ص: 455
اين سوره در مدينه نازل شده وداراى هجده آيه است.
«حجرات» جمع «حجرة» است و چون در آيه چهارم اين سوره درباره حجره‏هاى خانه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخن به ميان آمده، اين سوره حجرات ناميده شده است.
در اين سوره كه به سوره آداب نيز شهرت دارد، موضوع‏هاى اخلاقى و اجتماعى مهمى مطرح شده كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
1. آداب برخورد با پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشى نگرفتن بر آن حضرت.
2. دورى از مسخره كردن، نام بد نهادن، سوءظن، تجسّس و غيبت.
3. برقرارى روابط اجتماعى بر اساس اخوّت و برادرى، اصلاح ذات البين، بسيج عمومى بر ضد ياغى، ميانجى‏گرى عادلانه و دورى از شايعه پراكنى.
4. ارزش گذارى افراد جامعه بر اساس درجات ايمان و تقواى آنان و دورى نمودن از كفر، فسق و گناه.
5. پيروى از پيامبر الهى از روى عشق وآگاهى و دورى از هرگونه منّت‏گذارى به واسطه‏ى پذيرش اسلام و عمل به دستورات آن.
در اين سوره كوتاه، پنج بار خطاب‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» تكرار شده است كه بيانگر جايگاه مسائل اخلاقى و روابط اجتماعى در اسلام مى‏باشد و به خوبى نشان مى‏دهد كه نحوه‏ى رفتار مسلمانان با يكديگر و با رهبران خود، مورد توجّه شارع مقدس بوده است.
 
 
تفسير نور، ج‏9، ص: 154
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
به نام خداوند بخشنده‏ى مهربان.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ «1»
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! (در هيچ كارى) بر (حكم) خدا و پيامبر او پيشى نگيريد و از خداوند پروا كنيد، كه خداوند شنوا و دانا است.
نكته‏ها:
سه سوره‏ى مائده، حجرات و ممتحنه كه درباره مسائل حكومتى و اجتماعى است، با جمله‏ى‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» شروع شده است.
اين آيه مى‏خواهد مؤمنان را همچون فرشتگان تربيت كند، زيرا قرآن درباره‏ى آنها مى‏فرمايد: در سخن بر خدا سبقت نمى‏گيرند و تنها طبق دستور او عمل مى‏كنند.
«لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»[1]
قرآن، موارد تقدّم و پيشى گرفتن بر پيامبر را بيان نكرده است تا شامل نهى از انواع پيش‏افتادن‏ها در امور عقيدتى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و غير آن در گفتار وكردار گردد.
خداوند از تقدّم بر رهبر جامعه اسلامى به شدّت نهى نموده است، زيرا كسى كه در كارهايش از خدا و پيامبر پيشى مى‏گيرد، در مديريّت نظام اسلامى خلل وارد كرده و جامعه را به هرج ومرج مى‏كشاند و در حقيقت نظام قانون‏گذارى را بازيچه تمايلات خود قرار مى‏دهد.
با اين تقريب روشن گرديد كه مراد از" لا تُقَدِّمُوا" هم اين است كه هيچ حكمى را بر حكم خدا و رسولش مقدم مداريد، حال يا مراد اين است كه قبل از گرفتن كلام و دستور خدا و رسول در باره حكم چيزى سخنى نگوييد، و يا قبل از گرفتن دستور خدا عملى را انجام ندهيد. لپس حاصل معناى آيه اين شد: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، در جايى كه خدا و رسول او حكمى دارند، شما حكم نكنيد- يعنى حكمى نكنيد مگر به حكم خدا و رسول او- و بايد كه همواره اين خصيصه در شما باشد، كه پيرو و گوش به فرمان خدا و رسول باشيد.
و ليكن از آنجايى كه هر فعل و ترك فعلى كه آدمى دارد، بدون حكم نمى‏تواند باشد.
و همچنين هر تصميم و اراده‏اى كه نسبت به فعل و يا ترك فعلى دارد آن اراده نيز خالى از حكم نيست، در نتيجه مى‏توان گفت كه مؤمن نه تنها در فعل و ترك فعلش بايد گوش به فرمان خدا باشد، بلكه در اراده و تصميمش هم بايد پيرو حكم خدا باشد. و نهى در آيه شريفه ما را نهى مى‏كند از اينكه هم به سخنى اقدام كنيم كه از خدا و رسول نشنيده‏ايم و هم به فعلى و يا ترك فعلى اقدام كنيم كه حكمش را از خدا و رسول نشنيده‏ايم، و هم نسبت به عملى اراده كنيم كه حكم آن اراده را از خدا و رسولش نشنيده‏ايم. در نتيجه آيه شريفه نظير و قريب المعنى با آيه‏" بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ"[2] مى‏شود كه در باره اوصاف ملائكه مى‏فرمايد: از كلام خدا سبقت نمى‏گيرند، و همواره به امر او عمل مى‏كنند.
و اين اتباعى كه در جمله‏" لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ" بدان دعوت مى‏كند، همان داخل شدن در ولايت خدا، و وقوف در موقف عبوديت، و سير در آن مسير است، به طورى كه عبد در مرحله تشريع مشيت خود را تابع مشيت خدا كند، همانطور كه در مرحله تكوين مشيتش تابع‏
 
نمونه‏هاى پيش‏افتادن‏
به چند نمونه تاريخى از پيشى گرفتن بر پيامبر كه در تفاسير و روايات آمده، توجّه كنيم:
1. در عيد قربان، گروهى قبل از پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كردند، به آنان گفته شد: «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»[3]
2. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله گروهى را براى تبليغ نزد كفّار فرستاد. كفّار نمايندگان پيامبر را كشتند و تنها سه نفر توانستند فرار كنند. اين سه نفر در مسير بازگشت دو نفر از كفّار قبيله‏ى بنى‏عامر را به انتقام كشته شدن دوستان خود كشتند، در حالى كه آن دو نفر بى‏تقصير بودند. قرآن آنان را به خاطر اين عمل خودسرانه توبيخ كرد كه چرا بدون دستور پيامبر دست به اين عمل زديد؟[4] «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
تفسير نور، ج‏9، ص: 156
3. قوم بنى‏تميم از پيامبر صلى الله عليه و آله امير و حاكم خواستند. خليفه‏ى اوّل و دوّم هر كدام شخصى را پيشنهاد كردند و با هم مشاجره مى‏كردند كه كانديداى من بهتر است، آيه نازل شد:
لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ‏ ... و لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ‏[5]
4. امام معصوم عليه السلام به شخصى فرمود: اين دعا را بخوان: لا اله الا الله ... تا آنجا كه مى‏فرمايد: «يحيى و يميت». شنونده از پيش خود جمله‏اى اضافه كرد و گفت: «و يميت و يحيى» حضرت فرمودند: جمله‏ى تو صحيح است، امّا آنچه من مى‏گويم بگو و سپس آيه‏ى‏ «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» را براى او تلاوت فرمودند.[6]
7. در سال هشتم هجرى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى فتح مكه از مدينه حركت كردند، بعضى از مسلمانان در اين سفر روزه خود را افطار نكردند، با اين كه مى‏دانستند مسافر روزه ندارد و مى‏ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله افطار كرده است. اينها در واقع از پيامبر صلى الله عليه و آله پيشى گرفتند.
با اينحال در تاريخ زندگى پيامبر ص موارد زيادى ديده مى‏شود كه افرادى بر فرمان او پيشى گرفتند، يا عقب افتادند و از اطاعت آن سرپيچى نمودند و مورد ملامت و سرزنش شديد قرار گرفتند، از جمله اينكه:
1- هنگامى كه پيامبر ص براى فتح مكه حركت فرمود (سال هشتم هجرت) ماه مبارك رمضان بود، جمعيت زيادى با حضرت بودند، گروهى سواره و گروهى پياده، وقتى به منزلگاه" كراع الغميم" رسيد دستور داد ظرف آبى آوردند
 
 
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 148
و حضرت ص روزه خود را افطار كرد، همراهان نيز افطار كردند، ولى عجب اينكه جمعى از آنها بر پيامبر ص پيشى گرفتند و حاضر به افطار نشدند و بر روزه خود باقى ماندند، پيامبر آنها را عصاة يعنى" جمعيت گنهكاران" ناميد[7].
2- نمونه‏اى ديگر در داستان" حجة الوداع" در سال دهم هجرت اتفاق افتاد، كه پيامبر ص دستور داد منادى ندا كند، هر كس حيوان قربانى با خود نياورده بايد نخست" عمره" بجا آورد و از احرام بيرون آيد، سپس مراسم حج را انجام دهد، و اما آنها كه قربانى همراه خود آورده‏اند (و حج آنها حج افراد است) بايد بر احرام خود باقى بمانند، سپس افزود اگر من شتر قربانى نياورده بودم عمره را تكميل مى‏كردم، و از احرام بيرون مى‏آمدم.
ولى گروهى از انجام اين دستور سر باز زدند و گفتند چگونه ممكن است پيامبر ص بر احرام خود باقى بماند، و ما از احرام بيرون آئيم؟ آيا زشت نيست كه ما به سوى مراسم حج بعد از انجام عمره برويم در حالى كه قطره‏هاى آب غسل (جنابت) از ما فرو مى‏ريزد.
پيامبر ص از اين تخلف و بى انضباطى سخت ناراحت شد و آنها را شديدا سرزنش كرد[8].
3- داستان تخلف از لشكر" اسامه" در آستانه وفات پيامبر ص معروف است كه حضرت به مسلمانان دستور داد كه به فرماندهى" اسامة بن زيد" براى جنگ با روميان آماده شوند، و به مهاجران و انصار فرمود با اين لشكر حركت كنند.
شايد مى‏خواست به هنگام رحلتش مسائلى كه در امر خلافت واقع شد
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 149
تحقق نيابد و حتى تخلف كنندگان از لشكر اسامه را لعن فرمود، اما با اين حال گروهى از حركت سر باز زدند به بهانه اينكه در اين شرائط خاص پيامبر ص را تنها نمى‏گذاريم‏[9].
4- داستان" قلم و دوات" در ساعات آخر عمر پيامبر گرامى اسلام ص نيز معروف و تكان دهنده است، و بهتر اين است كه عين عبارت صحيح مسلم را در اينجا بياوريم:
لما حضر رسول اللَّه و فى البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب فقال النبى (ص) هلم اكتب لكم كتابا لا تضلون بعده، فقال عمر ان رسول اللَّه (ص) قد غلب عليه الوجع! و عندكم القرآن، حسبنا كتاب اللَّه! فاختلف اهل البيت، فاختصموا، فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم رسول اللَّه (ص) كتابا لن تضلوا بعده، و منهم من يقول ما قال عمر، فلما اكثروا اللغو و الاختلاف عند رسول اللَّه (ص) قال رسول اللَّه قوموا!:
" هنگامى كه وفات پيامبر ص نزديك شد گروهى در خانه نزد او بودند از جمله عمر بن خطاب، پيامبر ص فرمود: نامه‏اى بياوريد تا براى شما مطلبى بنويسم كه هرگز بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده! (و العياذ باللَّه سخنان ناموزون مى‏گويد!) قرآن نزد شما است، و همين كتاب الهى ما را كافى است!! در اين هنگام در ميان حاضران در خانه اختلاف افتاد، بعضى گفتند بياوريد تا پيامبر نامه خود را بنويسد، تا هرگز گمراه نشويد، در حالى كه بعضى ديگر سخن عمر را تكرار مى‏كردند! هنگامى كه سخنان ناموزون‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 150
و اختلاف بالا گرفت پيامبر ص فرمود برخيزيد و از من دور شويد![10].
قابل توجه اينكه عين اين حديث را با مختصر تفاوتى" بخارى" نيز در" صحيح" خود آورده است‏[11].
اين ماجرا از حوادث مهم تاريخ اسلام است كه نياز به تحليل فراوان دارد، و اينجا جاى شرح آن نيست، ولى به هر حال يكى از روشنترين موارد تخلف از دستور پيامبر ص و مخالفت با آيه مورد بحث (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏) محسوب مى‏شود.
مساله مهم اينجا است كه رعايت اين انضباط الهى و اسلامى نياز به روح تسليم كامل و پذيرش رهبرى در تمام شؤون زندگى و ايمان محكم به مقام شامخ رهبر دارد.
جالب اينكه قرآن در آيات فوق رعايت ادب را در برابر پيامبر ص نشانه پاكى قلب و آمادگى آن براى پذيرش تقوى، و سبب آمرزش و اجر عظيم مى‏شمرد، در حالى كه بى‏ادبان را همچون چهار پايان بى عقل معرفى مى‏كند! حتى بعضى از مفسران آيات مورد بحث را توسعه داده گفته‏اند مراحل پائين‏تر، مانند علما و دانشمندان و رهبران فكرى و اخلاقى را نيز شامل مى‏شود، مسلمانان موظفند در برابر آنها نيز آداب را رعايت كنند.
البته در برابر امامان معصوم ع اين مساله روشنتر است، حتى در رواياتى كه از طرق اهل بيت ع به ما رسيده مى‏خوانيم:" هنگامى كه يكى از ياران با حالت جنابت خدمتشان رسيد امام ع بدون مقدمه فرمود:
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 145
ا ما تعلم انه لا ينبغى للجنب ان يدخل بيوت الانبياء؟!
" آيا تو نمى‏دانى كه سزاوار نيست" جنب" وارد خانه پيامبران شود"؟![12].
و در روايت ديگرى تعبير به" ان بيوت الانبياء و اولاد الانبياء لا يدخلها الجنب" شده است، كه هم خانه پيامبران را شامل مى‏شود و هم خانه فرزندان آنها را.
كوتاه سخن اينكه مساله رعايت ادب در برابر كبير و صغير بخش مهمى از دستورات اسلامى را شامل مى‏شود، كه اگر بخواهيم همه را مورد بحث قرار دهيم از شكل تفسير آيات بيرون مى‏رويم، در اينجا اين بحث را با حديثى از امام سجاد على بن الحسين ع در رساله حقوق در مورد" رعايت ادب در برابر استاد" پايان مى‏دهيم، فرمود:
" حق كسى كه ترا تعليم و تربيت مى‏دهد اين است كه او را بزرگ دارى، مجلسش را محترم بشمرى، به سخنانش كاملا گوش فرا دهى، و رو به روى او بنشينى، صدايت را از صداى او برتر نكنى، و هر گاه كسى از او سؤالى كند تو مبادرت به جواب ننمايى، در محضرش با كسى سخن نگويى، و نزد او از هيچكس غيبت نكنى، اگر پشت سر از او بد گويند دفاع كنى، عيوبش را مستور دارى، و فضائلش را آشكار سازى، با دشمنانش همنشين نشوى، و دوستانش را دشمن ندارى، هنگامى كه چنين كنى فرشتگان الهى گواهى مى‏دهند كه تو به سراغ او رفته‏اى و براى خدا از او علم آموخته‏اى نه براى خلق خدا"[13].
 
 
 
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 146
 
پيام‏ها:
1- پيش از درخواست و دستور به كارى، بايد ابتدا زمينه‏هاى روانى پذيرش را در مخاطب ايجاد كرد. جمله‏ى‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» به مؤمنان شخصيّت مى‏دهد  و رابطه‏ى آنان با خدا را كه زمينه‏ى انجام دستور است، بيان مى‏كند.
2- از آنجا كه فرمان پيش نيفتادن از خدا و رسول، فرمان ادب است، خود اين آيه نيز مخاطب را با ادب ويژه صدا مى‏زند. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ...
3- حرام كردنِ حلال خداوند و يا حلال كردن حرام‏ها، نوعى پيشى گرفتن بر خدا و رسول است. لا تُقَدِّمُوا ...
4- هرگونه بدعت و جعل قانون در برابر قانون الهى ممنوع است. لا تُقَدِّمُوا ...
5- سرچشمه‏ى قانون و رفتار ما بايد قرآن و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد. «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
6- حكم رسول، حكم خداست و بى‏احترامى به او بى‏احترامى به خداست. «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
7- پيشى گرفتن از خدا و رسول، بى‏تقوايى است. لا تُقَدِّمُوا ... وَ اتَّقُوا
 
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ «2»
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! (در گفتگو با پيامبر) صدايتان را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد و آن گونه كه با يكديگر بلند گفت‏وگو مى‏كنيد، با پيامبر بلند سخن مگوييد! مبادا (به خاطر اين بى‏ادبى،) اعمالتان نابود شود و شما آگاه نشويد.
تفسير نور، ج‏9، ص: 158
                " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ ..." منظور از اينكه مى‏فرمايد: صداى خود را بلندتر از صداى رسول اللَّه مكنيد، اين است كه وقتى با آن جناب صحبت مى‏كنيد، صدايتان بلندتر از صداى آن جناب نباشد، چون- به طورى كه گفته‏اند[14]- دو عيب در اين عمل هست: يا منظور شخصى كه صداى خود را بلند مى‏كند اين است كه توهينى به آن جناب كرده باشد، كه اين كفر است. و يا منظورى ندارد و تنها شخصى بى ادب است كه رعايت مقام آن جناب را نمى‏كند، و اين خلاف دستور است، چون مسلمانان دستور دارند آن جناب را احترام و تعظيم كنند.
مى‏فرمايد:" وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ" با آن جناب آن طور كه با يكديگر صحبت مى‏كنيد داد و فرياد مكنيد، چون رعايت احترام و تعظيم آن جناب اقتضاء دارد در هنگام تخاطب گوينده صدايش كوتاه‏تر از صداى آن حضرت باشد. پس به طور كلى، با صداى بلند صحبت كردن فاقد معناى تعظيم است، و با بزرگان به صداى بلند صحبت كردن نظير مردم عادى، خالى از اسائه ادب و وقاحت نيست.
 
ترجمه تفسير الميزان، ج‏18، ص: 459
 
نكته‏ها:
در آيه‏ى قبل، از پيشى‏گرفتن بر رسول خدا و دستورات الهى در عمل نهى شد و در اين آيه، از بلند كردن صدا در حضور پيامبر در گفتار و سخن گفتن. در آيه‏ى 63 سوره‏ى نور نيز سفارش شده كه پيامبر را مانند خود صدا نزنيد، بلكه با احترام و مؤدّبانه نام ببريد.
حفظ عمل، مهم‏تر از خود عمل است. اعمال ما گاهى از اوّل خراب است، چون با قصد ريا و خودنمايى شروع مى‏شود، گاهى در وسط كار به خاطر عُجب و غرور از بين مى‏رود و گاهى در پايان كار به خاطر بعضى از اعمال حبط مى‏شود. به همين جهت قرآن مى‏فرمايد: هر كسى عمل خود را تا قيامت بياورد و از آفات بيمه كند، ده برابر پاداش داده مى‏شود: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»[15] و نمى‏فرمايد: هر كس عملى را انجام دهد، ده برابر پاداش دارد. زيرا ميان انجام عمل در دنيا و تحويل آن در قيامت، فاصله‏ى زيادى است.
چنانكه در روايتى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: براى هر ذكرى، درختى در بهشت كاشته مى‏شود، شخصى گفت: پس ما در بهشت درختان زيادى داريم! حضرت فرمود: بله، ولى گاهى گناه و اعمالى از شما سر مى‏زند كه آن درختان را مى‏سوزاند. سپس آيه فوق را تلاوت فرمود.[16]
قرآن، حبط اعمال را، يك جا براى كفر و شرك آورده و يك جا براى بى‏ادبى در محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، پس كيفر بى‏احترامى به پيامبر، هم‏وزن كيفر كفر و شرك است.
يكى از ياران پيامبر كه در حضور پيامبر بلند سخن گفته بود، هنگامى كه شنيد صداى بلند او سبب از بين رفتن و نابودى كارهاى خوب او مى‏شود، بسيار ناراحت شد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: صداى بلند تو براى خطابه و سخنرانى بود و حساب تو از ديگران جداست.[17]
در جمله‏ى‏ «أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»، اين نكته نهفته است كه برخى اعمال آثار وضعى دارد و آن آثار وابسته به دانستن يا ندانستن ما نيست.
بديهى است اگر اينگونه اعمال به قصد توهين به مقام شامخ نبوت باشد موجب كفر است و بدون آن ايذاء و گناه.
در صورت اول علت حبط و نابودى اعمال روشن است، زيرا كفر علت حبط (از ميان رفتن ثواب عمل نيك) مى‏شود.
و در صورت دوم نيز مانعى ندارد كه چنين عمل زشتى باعث نابودى ثواب بسيارى از اعمال گردد، و ما سابقا در بحث" حبط" گفته‏ايم كه نابود شدن ثواب بعضى از اعمال به خاطر بعضى از گناهان خاص، بى مانع است، همانگونه كه نابود شدن اثر بعضى از گناهان به وسيله اعمال صالح نيز قطعى است، و دلائل فراوانى در آيات قرآن يا روايات اسلامى بر اين معنى وجود دارد، هر چند اين معنى به صورت يك قانون كلى در همه" حسنات" و" سيئات" ثابت نشده است، اما در مورد بعضى از" حسنات" و" سيئات" مهم، دلائلى نقلى وجود دارد و دليلى هم از عقل بر خلاف آن نيست‏[18].
در روايتى آمده است: هنگامى كه آيه فوق نازل شد" ثابت بن قيس" (خطيب پيامبر ص) كه صداى رسايى داشت گفت: من بودم كه صدايم را از صداى پيامبر ص فراتر مى‏كردم، و در برابر او بلند سخن مى‏گفتم، اعمال من نابود شد، و من اهل دوزخم!
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 139
[توضيح راجع به جمله:" أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ" و وجوهى كه در باره ظهور آن در اينكه بدون كفرهم عمل حبط مى‏شود گفته شده است‏]
" أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ"- يعنى" لئلا تحبط، أو كراهة ان تحبط اعمالكم": به صداى بلند سخن مگوييد تا اعمال شما حبط نشود. و اين جمله متعلق به هر دو نهى است، معنايش اين است كه: اگر گفتيم به روى آن جناب فرياد نزنيد و اينكه گفتيم به صداى بلند صحبت نكنيد، آن طور كه در بين خود صحبت مى‏كنيد براى اين است كه اعمالتان به اين وسيله و ندانسته باطل نشود، چون اين دو عمل باعث حبط و بطلان اعمال صالح است. و ما در جلد دوم اين كتاب بحثى پيرامون مساله حبط اعمال گذرانيديم.
و ظاهر آيه شريفه اين است كه بلند كردن صداى خود از صداى رسول خدا، و بلند سخن گفتن در حضور آن جناب، دو عمل گناه و موجب حبط عمل است، پس استفاده مى‏شود كه غير از كفر گناهانى ديگر نيز هست كه باعث حبط مى‏شود.
و كسانى كه در صدر اسلام اين عمل را مرتكب مى‏شدند مؤمنين بودند، به شهادت اينكه در اول آيه فرموده:" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا". و مؤمنين با اين تشخيص كه اين عمل، عمل زشتى است مرتكب مى‏شدند، از باب اينكه در خيلى از گناهان مسامحه مى‏كردند، و خيال مى‏كردند خيلى مهم نيست، ولى نمى‏دانستند كه اين عمل باعث حبط و بطلان عبادات و اعمال صالحشان مى‏شود، و اگر مى‏دانستند هرگز راضى به بطلان آن نمى‏شدند.
لذا خداى تعالى متوجهشان كرده كه اين عمل چنين خطرى دارد، و شما نمى‏دانيد و فرموده:" أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ" شما نمى‏دانيد كه اين عمل شما اثرى هولناك و خطرى عظيم دارد، و آن اين است كه اعمالتان را حبط مى‏كند، پس زنهار، متوجه باشيد و هيچ يك از اين دو قسم حرف زدن را مرتكب نشويد كه اعمالتان باطل مى‏شود و خود متوجه نيستيد.
ترجمه تفسير الميزان، ج‏18، ص: 463
 
جالب اينكه قرآن در آيات فوق رعايت ادب را در برابر پيامبر ص نشانه پاكى قلب و آمادگى آن براى پذيرش تقوى، و سبب آمرزش و اجر عظيم مى‏شمرد، در حالى كه بى‏ادبان را همچون چهار پايان بى عقل معرفى مى‏كند! حتى بعضى از مفسران آيات مورد بحث را توسعه داده گفته‏اند مراحل پائين‏تر، مانند علما و دانشمندان و رهبران فكرى و اخلاقى را نيز شامل مى‏شود، مسلمانان موظفند در برابر آنها نيز آداب را رعايت كنند.
البته در برابر امامان معصوم ع اين مساله روشنتر است، حتى در رواياتى كه از طرق اهل بيت ع به ما رسيده مى‏خوانيم:" هنگامى كه يكى از ياران با حالت جنابت خدمتشان رسيد امام ع بدون مقدمه فرمود:
ا ما تعلم انه لا ينبغى للجنب ان يدخل بيوت الانبياء؟!
" آيا تو نمى‏دانى كه سزاوار نيست" جنب" وارد خانه پيامبران شود"؟![19].
و در روايت ديگرى تعبير به" ان بيوت الانبياء و اولاد الانبياء لا يدخلها الجنب" شده است، كه هم خانه پيامبران را شامل مى‏شود و هم خانه فرزندان آنها را.
كوتاه سخن اينكه مساله رعايت ادب در برابر كبير و صغير بخش مهمى از دستورات اسلامى را شامل مى‏شود، كه اگر بخواهيم همه را مورد بحث قرار دهيم از شكل تفسير آيات بيرون مى‏رويم، در اينجا اين بحث را با حديثى از امام سجاد على بن الحسين ع در رساله حقوق در مورد" رعايت ادب در برابر استاد" پايان مى‏دهيم، فرمود:
" حق كسى كه ترا تعليم و تربيت مى‏دهد اين است كه او را بزرگ دارى، مجلسش را محترم بشمرى، به سخنانش كاملا گوش فرا دهى، و رو به روى او بنشينى، صدايت را از صداى او برتر نكنى، و هر گاه كسى از او سؤالى كند تو مبادرت به جواب ننمايى، در محضرش با كسى سخن نگويى، و نزد او از هيچكس غيبت نكنى، اگر پشت سر از او بد گويند دفاع كنى، عيوبش را مستور دارى، و فضائلش را آشكار سازى، با دشمنانش همنشين نشوى، و دوستانش را دشمن ندارى، هنگامى كه چنين كنى فرشتگان الهى گواهى مى‏دهند كه تو به سراغ او رفته‏اى و براى خدا از او علم آموخته‏اى نه براى خلق خدا"[20].
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 146
 
نمونه‏هاى بى‏ادبى به پيامبر
الف: پيامبر اسلام در آستانه‏ى رحلت، تقاضاى قلم و كاغذى كرد و فرمود: مى‏خواهم چيزى بگويم و بنويسيد كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد! در ميان حاضران خليفه‏ى دوّم گفت:
بيمارى پيامبر شديد شده و سخنانش بى‏ارزش است، شما قرآن داريد و نيازى به نوشتن نيست. سر و صدا به موافقت و مخالفت بلند شد. حضرت فرمود: برخيزيد و برويد.[21]
مرحوم علامه سيد شرف‏الدين، صاحب كتاب المراجعات، مى‏فرمايد: گرچه قلم و كاغذ نياوردند و چيزى نوشته نشد، ولى مى‏توان خط نانوشته را خواند. زيرا با بررسى روايات خواهيم ديد كه پيامبر اين مطلب را بارها بيان فرموده است كه من از ميان شما مى‏روم و دو چيز گرانبها را به جا مى‏گذارم كه اگر به آن دو تمسّك كنيد، هرگز گمراه نشويد و آن دو، قرآن و اهل‏بيت من هستند. «انى تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا كتاب الله و عترتى اهل بيتى»[22]
تفسير نور، ج‏9، ص: 160
 
مقدّسات در اسلام‏
در اسلام ريشه‏ى قداست و كرامت هر چيزى، وابستگى آن به ذات مقدّس خداوند است و هر چه اين وابستگى بيشتر باشد، قداست هم بيشتر است و ما بايد احترام ويژه‏ى آن را حفظ كنيم. امّا مقدّسات:
1. خداوند سرچشمه قدس است در قرآن از تسبيح و تنزيه خداوند زياد سخن به ميان آمده است، يعنى ما بايد براى خدا آن احترام وقداستى را بپذيريم كه هيچ‏گونه عيب ونقصى براى او تصوّر نشود. نه تنها ذات او، بلكه نام او نيز بايد منزّه باشد. «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى»[23]
2. كتاب خدا نيز احترام و قداست ويژه‏اى دارد. وقتى خداوند قرآن را عظيم مى‏داند،[24] پس ما بايد آن را تعظيم كنيم، وقتى قرآن را كريم مى‏داند،[25] ما بايد آن را تكريم كنيم، و چون قرآن را مجيد مى‏داند،[26] ما بايد آن را تمجيد كنيم.
تفسير نور، ج‏9، ص: 161
3. رهبران الهى، تمام انبيا و جانشينان بر حقّ آن بزرگواران به خصوص حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و اهل‏بيت او، داراى مقام مخصوصى هستند كه در اين سوره پاره‏اى از آداب برخورد با آن حضرت بيان شده است: بر آنان پيشى نگيريم، بلندتر از آنان صحبت نكنيم و در آيات ديگر، فرمان صلوات بر پيامبر داده شده است.[27]
 
4. در اسلام، والدين از كرامت و قداست خاصّى برخوردارند. در قرآن پنج مرتبه بعد از سفارش به يكتاپرستى، احسان به پدر و مادر مطرح شده‏[28] و تشكّر از آنان، در كنار تشكّر از خداوند آمده است.[29]
احترام والدين تا آنجا است كه نگاه همراه با محبّت به والدين عبادت است و به ما سفارش‏شده صداى خود را بلندتر از صداى آنها قرار ندهيد، سفرى كه سبب اذيّت آنان مى‏شود، حرام است و بايد در آن سفر نماز را كامل خواند.
6. انسان با ايمان نيز داراى قداست وكرامت است، تا آنجا كه آبروى مؤمن از كعبه بيشتر است و آزار و غيبت او حرام و دفاع از حقّ او واجب و حتّى بعد از مرگ نيز نبش قبر او حرام است.
پيام‏ها:
1- براى آموزش ادب به ديگران، ما نيز بايد آنان را مؤدّبانه صدا بزنيم. (در اين آيه خداوند مؤمنان را با جمله‏ى‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» صدا زده است.)
2- سفارش به احترام بزرگان، از زبان ديگران زيبا است. (در اين آيه پيامبرنمى‏فرمايد: بلندتر از من سخن نگوييد، اين خداوند است كه سفارش مى‏كند بلندتر از پيامبر صحبت نكنيد.) «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ»
3- مقام و موقعيّت افراد، در عمل آنان اثر دارد. (جسارت مؤمن نسبت به پيامبر، كيفر سنگينى دارد.) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا ... أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ‏
4- گاهى انسان ندانسته تيشه به ريشه خود مى‏زند. «تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»
إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ «3»
همانا كسانى كه نزد پيامبر (از روى ادب و احترام) صدايشان را پايين مى‏آورند، آنان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى (پذيرش) تقوا آزمايش (و آماده) كرده و آمرزش و پاداش بزرگ مخصوص آنها است.
" إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏ ..." كلمه" غض صوت" معناى خلاف" رفع الصوت" را مى‏دهد. و كلمه" امتحان" به معناى ابتلاء و اختيار است، و امتحان را وقتى به كار مى‏برند كه بخواهند وضع چيزى كه تا كنون برايشان مجهول بوده معلوم كنند، و چون اين معنا در مورد خداى تعالى محال است، ناگزير بايد بگوييم كه امتحان در مورد خداى تعالى به معناى تمرين دادن و عادت دادن است- هم چنان كه بعضى‏[30] اينطور معنا كرده‏اند. و يا امتحان را به معناى محنت و مشقت دادن به قلب معنا كنيم، و بگوييم خداى تعالى اين مشقت‏ها را بر دلها تحميل مى‏كند تا قلبها به تقوى عادت كنند.
سياق اين آيه سياق وعده جميلى است در برابر آهسته كردن صدا پيش روى رسول خدا (ص) بعد از آنكه مؤمنين را توصيف مى‏كند به اينكه خداوند دلهايشان را براى تقوى تمرين داده. و اين خود تاكيد و تقويتى است براى مضمون آيه قبلى تا مؤمنين را تشويق كند به اينكه نهى در آن آيه را عمل كنند.
و در اينكه در اين آيه از پيامبر اسلام تعبير كرد به" رسول اللَّه" و در آيه قبلى تعبير كرد به" نبى" اشاره‏اى است به ملاك حكم، خواسته بفهماند شخص رسول بدان جهت كه رسول و فستاده خداونداست هر قسم رفتارى كه با آن جناب بشود با مرسل و فرستنده او(خدا) شده است، اگر او را تعظيم و احترام كنند خدا را احترام كرده‏اند، پس آهسته سخن گفتن نزد او، احترام و تعظيم و بزرگداشت خداى سبحان است، و مداومت بر اين سيره- كه از كلمه" يغضون" استفاده مى‏شود، چون مضارع استمرار را مى‏رساند- كاشف از اين است كه اين كسانى كه چنين ادبى دارند تقوى خلق آنان شده، و خدا دلهايشان را براى تقوى تمرين داده.
" لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ"- اين نيز وعده جميلى است در برابر تقوايى كه در دل دارند، هم چنان كه فرموده:" وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى‏".
ترجمه تفسير الميزان، ج‏18، ص: 463
 
نكته‏ها:
«غض» به معناى پايين آوردن و كوتاه كردن است. اين واژه در قرآن، هم در مورد كوتاه كردن صدا به كار رفته و هم در مورد كوتاه كردن نگاه؛ چنانكه در مورد نگاه به نامحرمان، قرآن مى‏فرمايد: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ»[31]
اگر ادب در كلام لازم است، در رفتار و كردار، به طريق اولى لازم است.
آهسته سخن گفتن، نشانه‏ى ادب، تواضع، وقار و آرامش انسان است.
 
پيام‏ها:
1- هم خلافكار را توبيخ كنيم و هم درستكار را تشويق. (در آيه‏ى قبل كسانى كه در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله بلند صحبت كردند توبيخ شدند، و در اين آيه و آيات بعد، افراد مؤدّب تشويق مى‏شوند.) إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ‏ ... لَهُمْ مَغْفِرَةٌ ...
2- ادب‏هاى مقطعى و لحظه‏اى، نشان دهنده‏ى عمق تقوا نيست. «يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ» (فعل مضارع، نشانه‏ى استمرار و تداوم است)
3- در قرآن هرجا «مَغْفِرَةٌ» و «أَجْرٌ» آمده، ابتدا سخن از مغفرت است. زيرا تا از گناه پاك نشويم، نمى‏توانيم الطاف الهى را دريافت كنيم. «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ»
4- لازمه‏ى ايمان و تقوا، عصمت از گناه نيست، چه بسا افراد مؤمن متّقى كه‏گرفتار لغزش و گناه مى‏شوند امّا به زودى جبران مى‏كنند. «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ»
 
تفسير نور، ج‏9، ص: 165
إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُ راتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ
همانا كسانى كه از پشت حجره‏ها تو را مى‏خوانند، اكثرشان تعقّل نمى‏كنند.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ «5»
و اگر صبر كنند تا به سوى آنان خارج شوى، قطعاً برايشان بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است.
نكته‏ها:
اسلام، براى آداب اجتماعى اهميّت ويژه‏اى قائل است. در اين سوره به بخشى از آن آداب اشاره شده و لذا به سوره آداب مشهور شده است.
گرچه مسئله‏ى صدا زدن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از پشت ديوار و پنجره، امروز ديگر مطرح نيست، ولى درس و قانونى كه از اين ماجرا به دست مى‏آيد، براى ما كارساز است. در تفسير روح‏المعانى مى‏خوانيم كه ابن عباس به خانه‏ى استادش مى‏رفت، ولى درِ خانه را نمى‏زد و صبر مى‏كرد تا خود استاد بيرون بيايد. از او پرسيدند: چرا در نمى‏زنى؟ و او در پاسخ اين آيه را تلاوت مى‏كرد: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ» اگر مردم صبر كنند تا تو از خانه خارج شوى براى آنان بهتر است.
 
حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: «لا عقل لمن لا أدب له»[32]، كسى كه ادب ندارد، در واقع عاقل نيست.
تفسير نور، ج‏9، ص: 166
پيام‏ها:
1- معمولًا بى‏ادبى نشانه‏ى بى‏خردى است. الَّذِينَ يُنادُونَكَ‏ ... لا يَعْقِلُونَ‏
2- بى‏ادبى نسبت به رهبران آسمانى، قابل توبيخ و سرزنش است. الَّذِينَ يُنادُونَكَ‏ ... لا يَعْقِلُونَ‏
3- خانه و خانواده، حريم دارد و ديگران حق مزاحمت براى آن ندارند، حتى با صدا زدن آنان از بيرون خانه. «يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»
4- حساب افرادى كه بر اساس عادت بلند سخن مى‏گويند، (نه بر اساس اهانت و تحقير،) از افراد بى‏ادب و مغرِض جداست. «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»
5- به برنامه‏ها و اوقات فراغت ديگران احترام بگذاريم. پيامبر نيز به آرامش و استراحت نياز دارد و نبايد مردم هر لحظه مزاحم او شوند. لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا ...
6- مسئوليت‏هاى اجتماعى، نبايد مانع رسيدگى به امور خانوادگى آنان شود.
«صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ»
7- پيامبراكرم صلى الله عليه و آله زمان‏هايى را براى ملاقات با مردم قرار داده بود و نيازى به فرياد از كوچه نبود. «صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ»
8- در برابر افراد بى‏ادب و بى‏خرد، از باب رحمت، گذشت و مهربانى وارد شويم و آنان را مأيوس نكنيم. خداوند ضمن سرزنش كسانى كه پيامبر را با فرياد صدا مى‏زدند، مغفرت و رحمت خود را مطرح مى‏كند تا يكسره مأيوس نشوند وفرصت تغيير رفتار داشته باشند. لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا ... وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ «6»
اى كسانى‏كه ايمان آورده‏ايد! اگر فاسقى براى شما خبرى مهم آورد تحقيق كنيد، مبادا (از روى زودباورى و شتاب‏زدگى تصميم بگيريد و) ناآگاهانه به گروهى آسيب رسانيد، سپس از كرده‏ى خود پشيمان شويد.
تفسير نور، ج‏9، ص: 167
                " يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ..." كلمه" فاسق" به طورى كه گفته‏اند به معناى كسى است كه از طاعت خارج و به معصيت گرايش كند. و كلمه" نبا" به معناى خبر مهم و عظيم الشان است. و كلمه" تبين" و نيز كلمه" استبانة" و" ابانة"- به طورى كه در صحاح آمده- همه به يك معنا است و معناى ايضاح و اظهار را مى‏دهد، معنايش اين است كه من فلان امر را روشن و اظهار كردم. و چون به طور لازم استعمال شود معنايش اين است كه فلان امر واضح شد.
و معناى آيه چنين است: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر فاسقى نزد شما خبرى مهم آورد، خبرش را تحقيق و پيرامون آن بحث و فحص كنيد، تا به حقيقت آن واقف شويد، تا مبادا بدون جهت و به نادانى بر سر قومى بتازيد، و بعدا از رفتارى كه با آنان كرده‏ايد پشيمان شويد.
خداى سبحان در اين آيه اصل عمل به خير را كه اصلى است عقلايى امضاء كرده، چون اساس زندگى اجتماعى بشر به همين است كه وقتى خبرى را مى‏شنوند به آن عمل كنند، چيزى كه هست در خصوص خبر اشخاص فاسق دستور فرموده تحقيق كنيد، و اين در حقيقت نهى از عمل به خبر فاسق است، و حقيقت اين نهى اين است كه مى‏خواهد از بى اعتبارى و عدم حجيت خبر فاسق پرده بردارد، و اين هم خودش نوعى امضاء است، چون عقلا هم رفتارشان همين است كه خبر اشخاص بى‏بندوبار را حجت نمى‏دانند، و به خبر كسى عمل مى‏كنند كه به وى وثوق داشته باشند.
ترجمه تفسير الميزان، ج‏18، ص: 463
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 152
شان نزول:
براى نخستين آيه مورد بحث دو شان نزول در تفاسير آمده است كه بعضى مانند" طبرسى" در" مجمع البيان" هر دو را ذكر كرده‏اند، و بعضى مانند" قرطبى" و" نور الثقلين" و" فى ظلال القرآن" تنها به يكى اكتفاء كرده‏اند.
نخستين شان نزولى كه غالب مفسران آن را ذكر كرده‏اند اين است كه آيه‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ ... در باره" وليد بن عقبه" نازل شده است كه پيامبر ص او را براى جمع‏آورى زكات از قبيله" بنى المصطلق" اعزام داشت، هنگامى كه اهل قبيله با خبر شدند كه نماينده رسول اللَّه ص مى‏آيد با خوشحالى به استقبال او شتافتند، ولى از آنجا كه ميان آنها و" وليد" در جاهليت خصومت شديدى بود تصور كرد آنها به قصد كشتنش آمده‏اند.
خدمت پيامبر ص بازگشت (بى آنكه تحقيقى در مورد اين گمان كرده باشد) و عرض كرد: آنها از پرداخت زكات خوددارى كردند! (و مى‏دانيم امتناع از پرداخت زكات يك نوع قيام بر ضد حكومت اسلامى تلقى مى‏شد، بنا بر اين مدعى بود آنها مرتد شده‏اند!).
پيامبر ص سخت خشمگين شد، و تصميم گرفت با آنها پيكار كند، آيه فوق نازل شد (و به مسلمانان دستور داد كه هر گاه فاسقى خبرى آورد در باره آن تحقيق كنيد)[33].
بعضى نيز بر آن افزوده‏اند كه بعد از اخبار" وليد" در باره ارتداد قبيله" بنى المصطلق" پيامبر ص به" خالد بن وليد بن مغيره" دستور داد به سراغ قبيله" بنى المصطلق" رود، ولى فرمود شتابزده كارى انجام مده.
" خالد" شبانه به نزديكى قبيله رسيد، و ماموران اطلاعاتى خود را براى‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 153
تحقيق فرستاد، آنها خبر آوردند كه بنى المصطلق به اسلام كاملا وفا دارند، و صداى اذان و نماز آنها را با گوش خود شنيده‏اند، صبحگاهان" خالد" شخصا به سراغ آنها آمد، و صدق گفتار مخبرين را ملاحظه كرد، خدمت پيامبر ص بازگشت و ماجرا را به عرض رسانيد، در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به دنبال آن پيامبر مى‏فرمود:
التانى من اللَّه، و العجلة من الشيطان!:
" درنگ كردن و تحقيق از سوى خدا است و عجله از شيطان است"[34]!.
*** شان نزول ديگرى كه فقط بعضى از مفسران به آن اشاره كرده‏اند اين است كه آيه در مورد" ماريه" همسر پيامبر ص (مادر ابراهيم) نازل شد، زيرا خدمت پيامبر ص عرض كردند كه او پسر عمويى دارد كه گاه و بيگاه به سراغش مى‏آيد (و روابط نامشروعى در ميان است) پيامبر على ع را فرا خواند فرمود: برادرم! اين شمشير را بگير اگر او را نزد" ماريه" يافتى به قتل برسان.
امير مؤمنان على ع عرض كرد: اى رسول خدا! من مامورم كه مانند" سكه تفتيده"[35] دستور شما را پياده كنم، يا اينكه شخص حاضر چيزى مى‏بيند كه غائب نمى‏بيند؟ (با تحقيق بيشتر انجام وظيفه كنم).
فرمود: نه! بر اساس اينكه حاضر چيزى مى‏بيند كه غائب نمى‏بيند عمل كن.
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 154
على ع مى‏فرمايد: شمشير را به كمر بستم و به سراغ او آمدم، ديدم نزد ماريه است شمشير را كشيدم او فرار كرد و از نخلى بالا رفت، و سپس خود را از بالا به زير افكند، در اين هنگام پيراهن او بالا رفت و معلوم شد اصلا عضو جنسى ندارد، خدمت پيامبر آمدم و ماجرا را شرح دادم پيامبر ص فرمود خدا را شكر كه بدى و آلودگى و اتهام را از دامان ما دور مى‏كند[36].
*** تفسير: به اخبار فاسقان اعتنا نكنيد!
در آيات گذشته سخن از وظائف مسلمانان در برابر رهبر و پيشوايشان پيامبر ص بود، و دو دستور مهم در آن آمده بود: نخست پيشى نگرفتن بر خدا و پيامبر ص و ديگر رعايت ادب به هنگام سخن گفتن و صدا زدن در محضر او.
آيات مورد بحث ادامه وظائف امت در برابر اين رهبر بزرگ است و مى‏گويد هنگامى كه اخبارى را خدمت او مى‏آورند بايد از روى تحقيق باشد، و اگر شخص فاسقى خبر از چيزى داد بدون تحقيق نپذيرند، و پيامبر ص را براى پذيرش آن تحت فشار قرار ندهند.
نخست مى‏فرمايد:" اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد در باره آن تحقيق كنيد": (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا).
سپس به علت آن اشاره كرده مى‏افزايد:" مبادا در صورت عمل كردن‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 155
بدون تحقيق به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد، و از كرده خود پشيمان شويد"! (أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ‏).
همانگونه كه اگر پيامبر ص به گفته" وليد بن عقبه" عمل مى‏فرمود و با طايفه" بنى المصطلق" به عنوان يك قوم مرتد پيكار مى‏كرد فاجعه و مصيبت دردناكى به بار مى‏آمد.
از لحن آيه بعد چنين استفاده مى‏شود كه جمعى اصرار بر اين پيكار داشتند قرآن مى‏گويد: اين كار شايسته شما نيست، اين عين جهالت و نادانى است و سرانجامش ندامت و پشيمانى خواهد بود.
بعلاوه نمى‏توان انكار كرد كه مساله اعتماد بر اخبار موثق اساس تاريخ و زندگى بشر را تشكيل مى‏دهد، به طورى كه اگر مساله حجيت خبر عادل يا موثق از جوامع انسانى حذف شود بسيارى از ميراثهاى علمى گذشته، و اطلاعات مربوط به جوامع بشرى، و حتى مسائل زيادى از آنچه امروز در جامعه خود با آن سر و كار داريم به كلى حذف خواهد شد، و نه تنها انسان به عقب باز مى‏گردد، بلكه گردش چرخهاى زندگى فعلى او نيز متوقف خواهد شد.
لذا اجماع همه عقلا بر حجيت آن است و شارع مقدس نيز آن را" قولا" و" عملا" امضا فرموده است.
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 157
ولى به همان اندازه كه حجيت خبر واحد ثقه به زندگى سامان مى‏بخشد، تكيه بر اخبار غير موثق بسيار خطرناك، و موجب از هم پاشيدگى نظام جامعه‏ها است، مصائب فراوانى به بار مى‏آورد، حيثيت و حقوق اشخاص را به خطر مى‏اندازد، و انسان را به بيراهه و انحراف مى‏كشاند، و به تعبير جالب قرآن در آيه مورد بحث سرانجام مايه ندامت و پشيمانى خواهد بود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه ساختن خبرهاى دروغين و تكيه بر اخبار غير موثق يكى از حربه‏هاى قديمى نظامهاى جبار و استعمارى است كه به وسيله آن جو كاذبى ايجاد كرده، و با فريب و اغفال مردم ناآگاه آنها را گمراه مى‏سازند، و سرمايه‏هاى آنها را به تاراج مى‏برند.
اگر مسلمانان دقيقا به همين دستور الهى كه در اين آيه وارد شده عمل كنند و خبرهاى فاسقين را بدون تحقيق و تبين نپذيرند از اين بلاهاى بزرگ مصون خواهند ماند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه مساله مهم وثوق و اعتماد به خود خبر است، منتها گاهى اين وثوق از ناحيه اعتماد به" شخص خبر دهنده" حاصل مى‏شود، و گاه از قرائن ديگرى از بيرون، لذا در پاره‏اى از موارد با اينكه گوينده خبر فاسق است ما به خبر او اطمينان پيدا مى‏كنيم.
 
 
 
فسق چيست و فاسق كيست؟
«فسق» در لغت به معناى خارج شدن است و در اصطلاح قرآنى، به خارج شدن از راه مستقيم گفته مى‏شود. اين كلمه در برابر عدالت به كار مى‏رود و فاسق به كسى گويند كه مرتكب گناه كبيره‏اى شود و توبه نكند.
واژه «فسق»، در قالب‏هاى گوناگون، پنجاه و چهار بار در قرآن آمده و در موضوعات و مصاديق مختلفى به كار رفته است از جمله:
1. در مورد انحراف‏هاى فرعون و قوم او: «إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ»[37]
2. در مورد افراد چند چهره و منافق: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ»[38]
3. در مورد آزار دهندگان به انبيا و سركشان از دستورات آنان: قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها ...
الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ*[39]
4. در مورد كسانى كه طبق قانون الهى داورى و قضاوت نمى‏كنند: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»[40]
5. در مورد حيله گران: ... بِما كانُوا يَفْسُقُونَ‏[41]
6. در مورد كسانى كه وظيفه‏ى مهم امر به معروف و نهى از منكر را رها مى‏كنند: أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا ... بِما كانُوا يَفْسُقُونَ‏[42]
7. در مورد كسانى كه خانه، تجارت، فاميل و مادّيات را بر جهاد در راه خدا ترجيح مى‏دهند:
إِنْ كانَ آباؤُكُمْ‏ ... أَحَبَ‏ ... وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ‏[43]
8. در مورد گناهان علنى و انحرافات جنسى و شهوت‏رانى‏هاى ناروا. (قرآن به قوم لوط كه گناه را در مجالس علنى و بى‏پروا انجام مى‏دادند، لقب فاسق داده است) «رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ»[44]
9. در مورد بهره‏گيرى از غذاهاى حرام: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ‏ ... ذلِكُمْ فِسْقٌ‏[45]
تفسير نور، ج‏9، ص: 169
10. در مورد تهمت زدن به زنان پاكدامن: يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ‏ ... أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏[46]
تحقيق، داروى دردهاى اجتماعى‏
در طول تاريخ، انبيا با مردم و اجتماعاتى روبرو بوده‏اند كه به انواع بيمارى‏هاى اجتماعى و اخلاقى مبتلا بوده‏اند و حتّى امروز با آن همه پيشرفت‏هاى مهمى كه در زندگى بشر شده است، هنوز آن بيمارى‏ها به قوّت خود باقى است. بيمارى‏هايى همچون:
تقليد كوركورانه از نياكان و پيروى از عادات وآداب ورسوم خرافى.
پيروى از خيالات، شايعات، پيشگويى‏ها و رؤياهاى بى‏اساس.
داورى و موضع‏گيرى بدون علم، ستايش يا انتقاد بدون علم و نوشتن و گفتن بدون علم.
داوريى شفابخش براى همه آن بيمارى‏ها، تحقيق و بررسى است كه در اين آيه آمده است.
اگر جامعه اهل دقّت و تحقيق و بررسى باشد، همه‏ى اين آفات و بلاهاى اجتماعى يكسره درمان مى‏شود.
مشابه اين آيه، آيه 94 سوره نساء است كه مى‏فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً» اى مؤمنان! هرگاه در راه خدا گام بر مى‏داريد و سفر مى‏كنيد، تحقيق و بررسى كنيد و به كسى كه اظهار ايمان مى‏كند نگوئيد تو مؤمن نيستى و بخاطر به دست آوردن غنائم بى‏گناهى را نكشيد. زيرا نزد خداوند غنائم فراوانى است.
چنانكه در تاريخ آمده است: پس از جنگ خيبر، پيامبر صلى الله عليه و آله شخصى به نام اسامةبن زيد را همراه گروهى از مسلمانان به سوى يهوديانى كه در يكى از روستاهاى فدك بودند فرستاد تا آنان را به اسلام يا قبول شرايط ذِمّه و تحت‏الحمايه بودن دعوت نمايد، يكى از يهوديان (به نام مِرداس) با شنيدن خبر، اموال و خانواده خود را در پناه كوهى قرار داد و با گفتن «لا اله‏
تفسير نور، ج‏9، ص: 170
الّا اللّه محمّدٌ رَسولُ اللّه» به استقبال مسلمانان آمد. اسامه به گمان اين‏كه او از ترس، اسلام آورده و اسلام او واقعى نيست، او را كشت. رسول خدا پس از اطلاع، به شدّت ناراحت شدند و آيه فوق نازل شد.
خبر در اسلام‏
اسلام درباره‏ى چگونگى سخن و نقل خبر تأكيدهاى فروانى كرده است از جمله:
الف) قرآن از كسانى كه هر خبرى را مى‏شنوند و نسنجيده آن را نشر مى‏دهند، به شدّت انتقاد كرده و مى‏فرمايد: خبر را به اهل استنباط عرضه كنيد و اگر حقّانيّت آن ثابت شد، آنگاه آن را پخش كنيد.[47]
ب) قرآن براى كسانى كه با پخش اخبار دروغ، در جامعه دغدغه ايجاد مى‏كنند، كيفرى سخت معيّن فرموده است.[48]
ج) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سال آخر عمر شريف خود در سفر حج فرمودند: كسانى كه خبرهاى دروغى از من نقل مى‏كنند، زيادند و در آينده زيادتر خواهند شد، هر كس آگاهانه به من نسبت دروغ بدهد، جايگاهش دوزخ است و هر چه از من شنيديد، به قرآن و سنّت من عرضه كنيد، پس اگر موافق آن دو بود بپذيريد وگرنه ردّ كنيد.[49]
د) امام صادق عليه السلام به كسى كه خبرهاى دروغى را به پدرش امام باقر عليه السلام نسبت مى‏داد، لعنت كردند و فرمودند: هر چه از ما شنيديد، اگر شاهد و گواهى از قرآن يا ساير سخنان ما بر آن پيدا كرديد، بپذيريد وگرنه نپذيريد.[50]
ه) امام رضا عليه السلام فرمودند: سند سخنان ما، قرآن و سنّت رسول‏خدا صلى الله عليه و آله است.[51]
و) يكى از مهم‏ترين علوم اسلامى، علم رجال است كه براى شناخت خبر صحيح از غير صحيح، افرادى را كه حديث نقل مى‏كنند، مورد ارزيابى و بررسى قرار مى‏دهد.
تفسير نور، ج‏9، ص: 171
پيام‏ها:
1- افراد مؤمن بايد اهل تحقيق و بررسى باشند، نه افرادى زودباور و سطحى‏نگر.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ... فَتَبَيَّنُوا
2- همه‏ى اصحاب پيامبر عادل نبوده‏اند، بلكه در ميان آنان افراد فاسق و منافق نيز بوده‏اند. «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ»
3- افشاگرى و رسوا كردن افرادى كه كارشان سبب فتنه است، مانعى ندارد.
«إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ»
4- زمينه فتنه دو چيز است: تلاش فاسق، زودباورى مؤمن. الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ‏ ... فَتَبَيَّنُوا
5- اصل در اسلام، اعتماد به مردم است، امّا حساب كسى كه فسق او بر همه روشن شد، از افراد عادّى جداست. إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ‏ ... فَتَبَيَّنُوا
6- افراد فاسق، در صدد ترويج اخبار دروغ و نوعى شايعه پراكنى هستند. «جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ»
7- ايمان، با خوش‏باورى سازگار نيست. آمَنُوا ... فَتَبَيَّنُوا
8- تحقيق وبررسى را به تأخير نيندازيد. «فَتَبَيَّنُوا» (حرف «فاء» نشانه‏ى اقدام سريع است)
9- گاهى فاسق راست مى‏گويد، بنابراين نبايد همه جا سخن او را تكذيب كرد، بلكه بايد تحقيق شود. «فَتَبَيَّنُوا»
10- جامعه اسلامى، در معرض تهاجم خبرى است و مردم بايد هوشيار باشند.
إِنْ جاءَكُمْ‏ ... فَتَبَيَّنُوا
11- در مديريّت، بايد علاج واقعه را قبل از وقوع كرد. ابتدا تحقيق و سپس اقدام كنيم. «فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»
12- بيان فلسفه و رمز و راز احكام الهى، انگيزه‏ى مردم را براى انجام دستورات زياد مى‏كند. (فلسفه تحقيق، دورى از ايجاد فتنه است.) «فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا»
تفسير نور، ج‏9، ص: 172
13- يكى از اهداف خبرگزارى‏هاى فاسق، ايجاد فتنه و بهم زدن امنيّت نظام است. «أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»
14- اقدام بر اساس يك گزارش بررسى نشده، مى‏تواند جامعه‏اى را به نابودى بكشاند. «أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً»
15- اقدام عجولانه و بدون بررسى و تحقيق، نوعى جهالت است. «بِجَهالَةٍ»
16- عمل به دستورات الهى، مانع پشيمانى است. تحقيق كنيم تا مبادا پشيمان شويم. فَتَبَيَّنُوا ... نادِمِينَ‏
17- پايان كار نسنجيده، پشيمانى است. «نادِمِينَ»
وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ «7»
و بدانيد كه در ميان شما رسول‏خداست كه (شما بايد از او پيروى كنيد و) اگر او در بسيارى از امور پيرو شما باشد، قطعاً به سختى ومشقّت خواهيد افتاد، ولى خدا ايمان را محبوب شما قرار داده و در دلهايتان آن را زينت بخشيده است و كفر، فسق و گناه را مورد تنفّر شما قرار داده است. آنها همان رشد يافتگان هستند.
فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ «8»
(اين علاقه به ايمان و تنفّر از كفر،) فضل و نعمتى بزرگ از طرف خداوند است و خداوند آگاه و حكيم است.
تفسير نور، ج‏9، ص: 172
 
در دنباله آيه به يكى ديگر از مواهب بزرگ الهى به مؤمنان اشاره كرده مى‏فرمايد" لكن خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده، و آن را در دلهايتان زينت بخشيده" (وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ‏).
" و به عكس كفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است" (وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ‏).
در حقيقت اين تعبيرات اشاره لطيفى است به قانون" لطف" آنهم" لطف تكوينى".
توضيح اينكه: وقتى شخص حكيم كارى را مى‏خواهد تحقق بخشد زمينه‏هاى آن را از هر نظر فراهم مى‏سازد، اين اصل در مورد هدايت انسانها نيز كاملا صادق است.
خدا مى‏خواهد همه انسانها- بى آنكه تحت برنامه جبر قرار گيرند- با ميل و اراده خود راه حق را بپويند، لذا از يك سو ارسال رسل مى‏كند، و انبيا را با كتابهاى آسمانى مى‏فرستد، و از سوى ديگر" ايمان" را محبوب انسانها قرار مى‏دهد، آتش عشق حق‏طلبى و حقجويى را در درون جانها شعله‏ور مى‏سازد، و احساس نفرت و بيزارى از كفر و ظلم و نفاق و گناه را در دلها مى‏آفريند.
و به اين ترتيب هر انسانى فطرتا خواهان ايمان و پاكى و تقوا است و بيزار از كفر و گناه.
ولى كاملا ممكن است در مراحل بعد اين آب زلالى كه از آسمان خلقت در وجود انسانها ريخته شده، بر اثر تماس با محيطهاى آلوده، صفاى خود را از دست دهد، و بوى نفرت‏انگيز گناه و كفر و عصيان گيرد.
اين موهبت فطرى انسانها را به پيروى از رسول خدا ص و تقدم نيافتن‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 160
بر او دعوت مى‏كند.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه محتواى اين آيه با مساله" مشورت" هرگز منافات ندارد، زيرا هدف از" شورى" اين است كه هر كس عقيده خود را بيان كند، ولى نظر نهايى با شخص پيامبر ص است، چنان كه از آيه" شورى" نيز همين استفاده مى‏شود.
به تعبير ديگر: شورى مطلبى است، و تحميل فكر و عقيده كردن مطلب ديگر، آيه مورد بحث تحميل فكر را نفى مى‏كند نه مشورت را.
در اينكه منظور از" فسوق" در آيه فوق چيست؟ بعضى آن را تفسير به" كذب و دروغ" كرده‏اند، ولى با توجه به گسترش مفهوم لغوى آن، و عدم وجود قيد در آيه، هر گونه گناه و خروج از طاعت را شامل مى‏گردد، بنا بر اين تعبير به" عصيان" بعد از آن به عنوان تاكيد است، همانگونه كه جمله" زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ‏" (آن را در دل شما زينت داده) تاكيدى است بر جمله‏ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ‏ (ايمان را محبوب شما قرار داد).
بعضى" فسوق" را اشاره به" گناهان كبيره" مى‏دانند، در حالى كه عصيان را اعم دانسته‏اند، ولى اين تفاوت نيز دليلى ندارد.
به هر حال، در پايان آيه به صورت يك قاعده كلى و عمومى مى‏فرمايد:
" كسانى كه واجد اين صفاتند (ايمان در نظرشان محبوب و مزين، و كفر و فسق و عصيان در نظرشان منفور است) هدايت يافتگانند" (أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ‏).
يعنى اگر اين موهبت الهى (عشق به ايمان و نفرت از كفر و گناه) را حفظ كنيد، و اين پاكى و صفاى فطرت را آلوده نسازيد، رشد و هدايت بيشك در انتظار شماست.
قابل توجه اينكه: جمله‏هاى قبل به صورت خطاب به مؤمنين بود، اما اين جمله از آنها به صورت غايب ياد مى‏كند، اين تفاوت تعبير ظاهرا براى اين‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 161
است كه نشان دهد اين حكم اختصاص به ياران پيامبر ص ندارد، بلكه يك قانون همگانى است كه هر كس در هر عصر و زمان صفاى فطرت خويش را حفظ كند اهل نجات و هدايت است.
*** آخرين آيه مورد بحث اين حقيقت را روشن مى‏سازد كه اين محبوبيت ايمان و منفور بودن كفر و عصيان از مواهب بزرگ الهى بر بشر است.
مى‏فرمايد" اين فضلى است از ناحيه خداوند، و نعمتى است كه بر شما ارزانى داشته، و خداوند دانا و حكيم است" (فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‏)[52].
آگاهى و حكمت او ايجاب مى‏كند كه عوامل رشد و سعادت را در شما بيافريند، و آن را با دعوت انبيا هماهنگ و تكميل سازد، و سرانجام شما را به سر منزل مقصود برساند.
ظاهر اين است كه" فضل" و" نعمت" هر دو اشاره به يك واقعيت است، و آن مواهبى است كه از ناحيه خداوند به بندگان اعطا مى‏شود، منتها" فضل" از اين نظر بر آن اطلاق مى‏شود كه خدا به آن نياز ندارد، و" نعمت" از اين نظر كه بندگان به آن محتاجند، بنا بر اين به منزله دو روى يك سكه‏اند.
بدون شك علم خداوند به نياز بندگان، و حكمت او در زمينه تكامل و پرورش مخلوقات، ايجاب مى‏كند كه اين نعمتهاى بزرگ معنوى، يعنى‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 162
محبوبيت ايمان و منفور بودن كفر و عصيان را به آنها مرحمت كند.
*** نكته‏ها:
" هدايت الهى" و" آزادى اراده"
آيات فوق ترسيم روشنى از ديدگاه اسلام در زمينه مساله" جبر و اختيار" و" هدايت و اضلال" است، زيرا اين نكته را به خوبى آشكار مى‏كند كه كار خداوند فراهم آوردن زمينه‏هاى رشد و هدايت است.
از يك سو" رسول اللَّه" ص را در ميان مردم قرار ميدهد، و" قرآن" كه برنامه هدايت و نور است نازل مى‏كند، و از سوى ديگر" عشق به ايمان" و" تنفر و بيزارى از كفر و عصيان" را به عنوان زمينه‏سازى در درون جانها قرار مى‏دهد ولى سرانجام تصميم‏گيرى را به خود آنها واگذار كرده، و تكاليف را در اين زمينه تشريع مى‏كند.
طبق آيات فوق عشق به ايمان، و تنفر از كفر، در دل همه انسانها بدون استثنا وجود دارد، و اگر كسانى اين زمينه‏ها را ندارند از ناحيه تربيتهاى غلط و اعمال خودشان است، خدا در دل هيچكس" حب عصيان" و" بغض ايمان" را نيافريده است.
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 162
 
 
نكته‏ها:
 
تفسير نور، ج‏9، ص: 173
.
در روايات مى‏خوانيم: اگر اهل ايمان نزد شما محبوب بودند، در راه خير هستيد و اگر به گنهكاران علاقمند بوديد، در شما خيرى نيست.[53]
بر اساس روايات، يكى از مصاديق ايمان در جمله‏ى‏ «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ»، محبّت على‏ابن ابى‏طالب عليهما السلام و مراد از كفر و فسوق و عصيان، دشمنى با اهل‏بيت پيامبر عليهم السلام است.[54]
در حديث مى‏خوانيم: كسانى كه علاقه به معنويات و تنفّر از گناه را نعمت نمى‏دانند، نعمت‏هاى الهى را كفران كرده، عملشان كم و تلاشهاى آنان نابود است.[55]
پيام‏ها:
1- تنفّر از بدى‏ها، امرى فطرى است، كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ ... و اين تنفّر، مايه‏ى رشد انسان است. «أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ»
2- كسانى كه از كفر، فسق و عصيان تنفّر ندارند، رشد ندارند. كَرَّهَ‏ ... أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ‏
3- از نعمت‏هاى بزرگ الهى، علاقه به ايمان و بيزارى از كفر، فسق و عصيان است. حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ‏ ... كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ ... فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً
4- فضل خداوند، بر اساس علم و حكمت اوست، نه بدون ملاك و گزافه.
فَضْلًا ... وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‏
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ «9»
و اگر دو گروه از مؤمنان به نزاع و جنگ پرداختند، پس ميان آنان صلح و آشتى برقرار كنيد. سپس اگر يكى از دو گروه بر ديگرى تجاوز كرد، با متجاوز بجنگيد تا به فرمان خداوند بازگردد. پس اگر متجاوز بازگشت (و دست از تجاوز برداشت)، ميان آن دو گروه به عدالت صلح برقرار كنيد و عدالت ورزيد كه خداوند عدالت‏پيشگان را دوست دارد.
تفسير نور، ج‏9، ص: 176
نكته‏ها:
گرچه اقتضاى ايمان، دورى از نزاع و برخورد ميان مؤمنان است، امّا مؤمنان، معصوم نيستند كه خطايى از آنها سرنزند و چه بسا گفتن جمله‏اى يا انجام كارى، موجب بروز درگيرى ميان آنان گردد. بنابراين بايد آماده بود تا در صورت بروز چنين برخوردهايى، ضمن خاموش كردن آتش فتنه، حقّ مظلوم پايمال نشود و چنان با ظالم برخورد شود كه ديگر تجاوزى تكرار نگردد.
در حديث مى‏خوانيم: برادر دينى خود را خواه ظالم باشد يا مظلوم، يارى كن. اگر مظلوم است، در گرفتن حقّ و اگر ظالم است، در جلوگيرى از ظلم.[56]
اين آيه، آيه‏اى است كه براى تلاوتش دو دست قطع شد. در ماجراى جنگ جمل، هر چند حضرت على عليه السلام مخالفان را از برپاكردن جنگ نهى فرمود، امّا طرفداران عايشه گوش ندادند و حضرت به خداوند شكايت كرد كه مردم نافرمانى مى‏كنند. آنگاه قرآن را به دست گرفت و فرمود: كيست كه آيه‏ وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏ ... را براى مردم بخواند؟
شخصى به نام مسلم مجاشعى گفت: من اين آيه را با صداى بلند مى‏خوانم. امام فرمود:
دستان تو را قطع و تو را شهيد خواهند كرد. گفت: «هذا قليل فى ذات الله» شهادت من در راه خدا چيزى نيست. آنگاه قرآن را به دست گرفت و در برابر لشگر عايشه ايستاد و مردم را به ايمان به خدا دعوت كرد تا شايد خونى ريخته نشود و جنگى صورت نگيرد، اما آنان بر او حمله كردند و دست راست او را قطع كردند، قرآن را به دست چپ گرفت، دست چپ او را نيز جدا كردند، قرآن را به دندان گرفت، سرانجام اين تلاوت كننده قرآن را به شهادت رساندند.
حضرت على عليه السلام بعد از شهادت او دستور حمله داد.[57]
[1] ( 1). انبياء، 27.
[2] ( 2) سوره انبياء، آيه 27.
[3] ( 1). تفسير كشّاف.
[4] ( 2). تفسير كشّاف.
[5] ( 1). صحيح بخارى، ج 3، ص 123.
[6] ( 2). خصال صدوق، ج 2، ص 62.
[7] ( 1) اين حديث را بسيارى از مورخان و محدثان نقل كرده‏اند از جمله در جلد 7 وسائل صفحه 125( ابواب من يصح منه الصوم)( با كمى تلخيص).
[8] ( 2)" بحار الانوار" جلد 21 صفحه 386( با تلخيص).
[9] ( 1) اين ماجرا را در بسيارى از كتب تاريخ اسلامى نوشته‏اند و از حوادث مهم تاريخ اسلام است( براى اطلاع بيشتر به كتاب" المراجعات" مراجعه 90 رجوع شود).
[10] ( 1)" صحيح مسلم" جلد سوم كتاب الوصيه حديث 22( صفحه 1259).
[11] ( 2)" صحيح بخارى" جلد ششم باب مرض النبى و وفاته صفحه 11.
[12] ( 1)" بحار الانوار" جلد 27 صفحه 255.
[13] ( 2)" محجة البيضاء" جلد 3 صفحه 450( باب آداب الصحبة و المعاشرة).
[14] ( 1) مجمع البيان، ج 9، ص 130.
[15] ( 1). انعام، 160.
[16] ( 2). بحار، ج 8، ص 186.
[17] ( 3). تفسير مجمع‏البيان.
[18] ( 1) شرح بيشتر پيرامون مساله" حبط" را در جلد دوم صفحه 70( ذيل آيه 217 سوره بقره) مطالعه فرمائيد.
[19] ( 1)" بحار الانوار" جلد 27 صفحه 255.
[20] ( 2)" محجة البيضاء" جلد 3 صفحه 450( باب آداب الصحبة و المعاشرة).
[21] ( 2). صحيح مسلم، ج 3، ص 1259.
[22] ( 3). وسائل، ج 27، ص 33.
[23] ( 3). اعلى، 1.
[24] ( 4). حجر، 87.
[25] ( 5). واقعه، 77.
[26] ( 6). ق، 1.
[27] ( 1). احزاب، 56.
[28] ( 5). بقره، 83؛ نساء، 36؛ انعام، 151؛ اسراء، 23؛ احقاف، 15.
[29] ( 6). لقمان، 14.
[30] ( 2) روح المعانى، ج 26، ص 137.
[31] ( 1). نور، 30.
[32] ( 2). غررالحكم.
[33] ( 1)" تفسير مجمع البيان" جلد 9 صفحه 132.
[34] ( 1)" قرطبى" جلد 9 صفحه 6131.
[35] ( 2)" سكه" در لغت عرب معنى وسيله‏اى است كه با آن پولها را نقش مى‏زنند و براى اين منظور آن را داغ مى‏كنند تا نقش خود را دقيقا بر درهم و دينار منتقل كند، و منظور از اين تعبير اين است كه بايد دستور بى چون و چرا و بدون بررسى مجدد اجرا شود.
[36] ( 1)" مجمع البيان" جلد 9 صفحه 132 و در تفسير" نور الثقلين" نيز اين شان نزول به صورت مشروحترى آمده است( جلد 5 صفحه 81).
[37] ( 1). نمل، 12.
[38] ( 2). توبه، 67.
[39] ( 3). مائده، 24- 26.
[40] ( 4). مائده، 47.
[41] ( 5). اعراف، 163.
[42] ( 6). اعراف، 165.
[43] ( 7). توبه، 24.
[44] ( 8). عنكبوت، 34.
[45] ( 9). مائده، 3.
[46] ( 1). نور، 4.
[47] ( 1). نساء، 83.
[48] ( 2). احزاب، 60.
[49] ( 3). بحار، ج 2، ص 225.
[50] ( 4). بحار، ج 2، ص 250.
[51] ( 5). بحار، ج 2، ص 250.
[52] ( 1)" فضلا و نعمة" يا" مفعول لاجله" است براى" حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ ..." و يا" مفعول مطلق" است براى فعل مقدرى و در تقدير چنين است" افضل فضلا و انعم نعمة".
[53] ( 1). كافى، ج 2، ص 126.
[54] ( 2). كافى، ج 1، ص 426.
[55] ( 3). بحار، ج 74، ص 158.
[56] ( 1). وسائل، ج 12، ص 212.
[57] ( 2). بحار، ج 32، ص 175.
 
 
 
 
سوره الحجرات (49): آيات 9 تا 10]
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (9) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (10)
ترجمه:
9- هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند در ميان آنها صلح بر قرار سازيد و اگر يكى از آنها بر ديگرى تجاوز كند با طايفه ظالم پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد، هر گاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد) در ميان آن دو بر طبق عدالت صلح بر قرار سازيد، و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت‏پيشه‏گان را دوست دارد.
10- مؤمنان برادر يكديگرند، بنا بر اين ميان دو برادر خود صلح بر قرار سازيد، و تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد.
شان نزول:
در شان نزول اين آيات آمده است كه ميان دو قبيله" اوس" و" خزرج" (دو قبيله معروف مدينه) اختلافى افتاد، و همان سبب شد كه گروهى از آن‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 166
دو به جان هم بيفتند و با چوب و كفش يكديگر را بزنند! (آيه فوق نازل شد و راه بر خود با چنين حوادثى را به مسلمانان آموخت)[57].
بعضى ديگر گفته‏اند: دو نفر از" انصار" با هم خصومت و اختلافى پيدا كرده بودند، يكى از آنها به ديگرى گفت: من حقم را به زور از تو خواهم گرفت، زيرا جمعيت قبيله من زياد است! و ديگرى گفت: براى داورى نزد رسول اللَّه ص مى‏رويم. نفر اول نپذيرفت، و كار اختلاف بالا گرفت، و گروهى از دو قبيله با دست و كفش و حتى شمشير به يكديگر حمله كردند آيات فوق نازل شد (و وظيفه مسلمانان را در برابر اينگونه اختلافات روشن ساخت)[57].
*** تفسير: مؤمنان برادر يكديگرند
قرآن در اينجا به عنوان يك قانون كلى و عمومى براى هميشه و همه جا مى‏گويد:" هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند در ميان آنها صلح بر قرار سازيد" (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما)[57].
درست است كه" اقتتلوا" از ماده" قتال" به معنى جنگ است، ولى در اينجا قرائن گواهى مى‏دهد كه هر گونه نزاع و درگيرى را شامل مى‏شود، هر چند به مرحله جنگ و نبرد نيز نرسد، بعضى از شان نزولها كه براى آيه نقل شده بود نيز اين معنى را تاييد مى‏كند.
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 167
بلكه مى‏توان گفت اگر زمينه‏هاى درگيرى و نزاع فراهم شود فى المثل مشاجرات لفظى و كشمكشهايى كه مقدمه نزاعهاى خونين است واقع گردد اقدام به اصلاح طبق اين آيه لازم است، زيرا اين معنى را از آيه فوق از طريق القاء خصوصيت مى‏توان استفاده كرد.
به هر حال، اين يك وظيفه حتمى براى همه مسلمانان است كه از نزاع و درگيرى و خونريزى ميان مسلمين جلوگيرى كنند، و براى خود در اين زمينه مسئوليت قائل باشند، نه به صورت تماشاچى مانند بعضى بيخبران بى تفاوت از كنار اين صحنه‏ها بگذرند.
اين نخستين وظيفه مؤمنان در برخورد با اين صحنه‏ها است.
سپس وظيفه دوم را چنين بيان مى‏كند:" و اگر يكى از اين دو گروه بر ديگرى تجاوز و ستم، و تسليم پيشنهاد صلح نشد، شما موظفيد با طايفه باغى و ظالم پيكار كنيد، تا به فرمان خدا باز گردد و گردن نهد" (فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ‏).
بديهى است كه اگر خون طائفه باغى و ظالم در اين ميان ريخته شود بر- گردن خود او است، و به اصطلاح خونشان هدر است، هر چند مسلمانند، زيرا فرض بر اين است كه نزاع در ميان دو طائفه از مؤمنين روى داده است.
به اين ترتيب، اسلام جلوگيرى از ظلم و ستم را هر چند به قيمت جنگ با ظالم تمام شود لازم شمرده و بهاى اجراى عدالت را از خون مسلمانان نيز بالاتر دانسته است، و اين در صورتى است كه مساله از طرق مسالمت‏آميز حل نشود.
سپس به بيان سومين دستور پرداخته، مى‏گويد:" و اگر طايفه ظالم تسليم حكم خدا شود و زمينه صلح فراهم گردد در ميان آن دو طبق اصول عدالت صلح بر قرار سازيد" (فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ‏).
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 168
يعنى تنها به در هم شكستن قدرت طايفه ظالم قناعت نكند، بلكه اين پيكار بايد زمينه‏ساز صلح باشد، و مقدمه‏اى براى ريشه كن كردن عوامل نزاع و درگيرى و گرنه با گذشتن زمان كوتاه يا طولانى بار ديگر كه ظالم در خود احساس توانايى كند برمى‏خيزد و نزاع را از سر مى‏گيرد.
بعضى از مفسران از تعبير" بالعدل" استفاده كرده‏اند كه اگر در ميان اين دو گروه حقى پايمال شده، يا خونى ريخته شده كه منشا درگيرى و نزاع گشته است، بايد آنهم اصلاح شود، و گرنه" اصلاح بالعدل" نخواهد بود[57].
و از آنجا كه تمايلات گروهى گاهى افراد را به هنگام قضاوت و داورى به سوى يكى از" دو طايفه متخاصم" متمايل مى‏سازد، و بى طرفى داوران را نقض مى‏كند قرآن در چهارمين و آخرين دستور به مسلمانان هشدار داده كه:
" قسط و عدل و نفى هر گونه تبعيض را رعايت كنيد كه خداوند عدالت‏پيشه‏گان را دوست دارد" (وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ‏)[57].
*** در آيه بعد براى تاكيد اين امر و بيان علت آن مى‏افزايد:
" مؤمنان برادر يكديگرند، بنا بر اين در ميان دو برادر خود، صلح را بر قرار كنيد" (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ‏).
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 169
همان اندازه كه براى ايجاد صلح در ميان دو برادر نسبى تلاش و كوشش مى‏كنيد بايد در ميان مؤمنان متخاصم نيز براى برقرارى صلح به طور جدى و قاطع وارد عمل شويد.
چه تعبير جالب و گيرايى؟ كه همه مؤمنان برادر يكديگرند و نزاع و درگيرى ميان آنها را درگيرى ميان برادران ناميده كه بايد به زودى جاى خود را به صلح و صفا بدهد.
و از آنجا كه در بسيارى از اوقات" روابط" در اين گونه مسائل جانشين" ضوابط" مى‏شود، بار ديگر هشدار داده و در پايان آيه مى‏افزايد:" تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد" (وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ‏).
و به اين ترتيب يكى از مهمترين مسئليتهاى اجتماعى مسلمانان در برابر يكديگر و در اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش روشن مى‏شود.
*** نكته‏ها:
1- شرايط قتال اهل بغى (بغاة)
در فقه اسلامى در كتاب جهاد بحثى تحت عنوان قتال اهل البغى مطرح است كه منظور از آن ستمگرانى است كه بر ضد امام عادل و پيشواى راستين مسلمين قيام مى‏كنند، و براى آنها احكام فراوانى است كه در آن باب آمده است.
ولى بحثى كه در آيه فوق مطرح است مطلب ديگرى است و آن نزاع و كشمكشهايى است كه در ميان دو گروه از مؤمنان رخ مى‏دهد، و در آن نه قيام بر ضد امام معصومى است، و نه قيام بر ضد حكومت صالح اسلامى، هر چند بعضى از فقها يا مفسران خواسته‏اند از اين آيه در مساله سابق نيز استفاده كنند
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 170
ولى به گفته" فاضل مقداد" در" كنز العرفان" اين استدلال خطا است‏[57].
چرا كه قيام بر ضد امام معصوم موجب كفر است در حالى كه نزاع ميان مؤمنان تنها موجب فسق است نه كفر، و لذا قرآن مجيد در آيات فوق هر دو گروه را مؤمن و برادر دينى يكديگر ناميده است، به اين ترتيب احكام" اهل بغى" را نمى‏توان به اينگونه افراد تعميم داد.
متاسفانه در فقه بحثى پيرامون احكام اين گروه نيافتيم، ولى آنچه از آيه فوق به ضميمه قرائن ديگر مخصوصا اشاراتى كه در ابواب امر به معروف و نهى از منكر آمده است مى‏توان استفاده كرد" احكام" زير است:
الف- اصلاح در ميان گروه‏هاى متخاصم مسلمين يك امر واجب كفايى است.
ب- براى تحقق اين امر بايد نخست از مراحل ساده‏تر شروع كرد و به اصطلاح قاعده" الاسهل فالاسهل" را رعايت نمود، ولى چنانچه مفيد واقع نشود مبارزه مسلحانه و جنگ و قتال نيز جائز بلكه لازم است.
ج- خونهاى باغيان و متجاوزان كه در اين راه ريخته مى‏شود و اموالى از آنها كه از بين مى‏رود هدر است، زيرا به حكم شرع و انجام وظيفه واجب واقع شده است، و اصل در اينگونه موارد عدم ضمان است.
د- در مراحل اصلاح از طريق گفتگو اجازه حاكم شرع لازم نيست، اما در مرحله شدت عمل، مخصوصا آنجا كه منتهى به خونريزى مى‏شود بدون اجازه حكومت اسلامى و حاكم شرع جائز نيست، مگر در مواردى كه دسترسى به هيچوجه نباشد كه در اينجا عدول مؤمنين و افراد آگاه تصميم‏گيرى مى‏كنند.
ه- در صورتى كه طايفه باغى و ظالم خونى از" گروه مصلح" بريزد و يا
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 171
اموالى را از بين ببرد به حكم شرع ضامن است، و در صورت وقوع قتل عمد حكم قصاص جارى است، و همچنين در مورد خونهايى كه از طايفه مظلوم ريخته شده و اموالى كه تلف گرديده حكم" ضمان" و" قصاص" ثابت است، و اينكه از كلمات بعضى استفاده مى‏شود كه بعد از وقوع صلح طايفه باغى و ظالم در برابر خونها و اموالى كه به هدر رفته مسئوليتى ندارند، چرا كه در آيه مورد بحث به آن اشاره نشده، درست نيست، و آيه در صدد بيان همه اين مطلب نمى‏باشد، بلكه مرجع در اينگونه امور ساير اصول و قواعدى است كه در ابواب قصاص و اتلاف آمده است.
و- چون هدف از اين پيكار و جنگ وادار كردن طايفه ظالم به قبول حق است، بنا بر اين در اين جنگ مساله اسيران جنگى، و غنائم، مطرح نخواهد بود، زيرا فرض اين است كه هر دو گروه مسلمانند، ولى اسير كردن موقت براى خاموش ساختن آتش نزاع مانعى ندارد، اما بعد از صلح بلافاصله اسيران بايد آزاد شوند.
ز- گاه مى‏شود كه هر دو طرف نزاع باغى، ظالمند، اينها گروهى از قبيله ديگر را كشته و اموالى را برده‏اند و آنها نيز همين كار در مورد قبيله اول انجام داده‏اند، بى آنكه بمقدار لازم براى دفاع قناعت كنند، خواه هر دو به يك مقدار بغى و ستم كنند يا يكى بيشتر و ديگرى كمتر.
البته حكم اين مورد در قرآن مجيد با صراحت نيامده، ولى حكم آن را مى‏توان از طريق الغاء خصوصيت از آيه مورد بحث دريافت، و آن اينكه وظيفه مسلمين اين است كه هر دو را صلح دهند، و اگر تن به صلح ندادند با هر دو پيكار كنند تا به فرمان الهى گردن نهند، و احكامى كه در بالا در باره باغى و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جارى است.
در پايان اين سخن باز تاكيد مى‏كنيم كه حكم اين باغيان از كسانى كه‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 172
قيام بر ضد امام معصوم يا حكومت عادل اسلامى مى‏كنند جدا است، و گروه اخير احكام سخت‏تر و شديدترى دارند كه در فقه اسلامى در" كتاب الجهاد" آمده است.
*** 2- اهميت اخوت اسلامى‏
جمله" إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ" كه در آيات فوق آمده است يكى از شعارهاى اساسى و ريشه‏دار اسلامى است، شعارى بسيار گيرا، عميق، مؤثر و پر معنى.
ديگران وقتى مى‏خواهند زياد اظهار علاقه به هم مسلكان خود كنند از آنان به عنوان" رفيق" ياد مى‏كنند، ولى اسلام سطح پيوند علائق دوستى مسلمين را به قدرى بالا برده كه به صورت نزديكترين پيوند دو انسان با يكديگر آنهم پيوندى بر اساس مساوات و برابرى، مطرح مى‏كند، و آن علاقه" دو برادر" نسبت به يكديگر است.
روى اين اصل مهم اسلامى مسلمانان از هر نژاد و هر قبيله، و داراى هر زبان و هر سن و سال، با يكديگر احساس عميق برادرى مى‏كنند، هر چند يكى در شرق جهان زندگى كند، و ديگرى در غرب.
در مراسم" حج" كه مسلمين از همه نقاط جهان در آن كانون توحيد جمع مى‏شوند اين علاقه و پيوند و همبستگى نزديك كاملا محسوس است و صحنه‏اى است از تحقق عينى اين قانون مهم اسلامى.
به تعبير ديگر اسلام تمام مسلمانها را به حكم يك خانواده مى‏داند، و همه را خواهر و برادر يكديگر خطاب كرده، نه تنها در لفظ و در شعار كه در عمل و تعهدهاى متقابل نيز همه خواهر و برادرند.
در روايات اسلامى نيز روى اين مساله تاكيد فراوان شده، و مخصوصا جنبه‏هاى عملى آن ارائه گرديده است كه به عنوان نمونه چند حديث پر محتواى‏
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 173
زير را از نظر مى‏گذرانيم:
1- در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام آمده است:
المسلم اخو المسلم، لا يظلمه، و لا يخذله، و لا يسلمه:
" مسلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمى‏كند، دست از ياريش بر نمى‏دارد، و او را در برابر حوادث تنها نمى‏گذارد"[57].
2- در حديث ديگرى از همان حضرت ص نقل شده:
مثل الاخوين مثل اليدين يغسل احداهما الآخر:
" دو برادر دينى همانند دو دستند كه هر كدام ديگرى را مى‏شويد"! (با يكديگر كمال همكارى را دارند و عيوب هم را پاك مى‏كنند)[57].
3- امام صادق ع مى‏فرمايد:
المؤمن اخو المؤمن، كالجسد الواحد، اذا اشتكى شيئا منه وجد الم ذلك فى سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة:
" مؤمن برادر مؤمن است، و همگى به منزله اعضاء يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده"[57].
4- در حديث ديگرى از همان امام ع مى‏خوانيم:
المؤمن اخو المؤمن عينه و دليله، لا يخونه، و لا يظلمه، و لا يغشه، و لا يعده عدة فيخلفه:
" مؤمن برادر مؤمن است و به منزله چشم او و راهنماى او است هرگز به او خيانت نمى‏كند، و ستم روا نمى‏دارد، با او غش و تقلب نمى‏كند، و هر وعده‏اى را به او دهد تخلف نخواهد كرد"[57].
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 174
در منابع حديث معروف اسلامى روايات زيادى در زمينه حق مؤمن بر- برادر مسلمانش، و انواع حقوق مؤمنين بر يكديگر، و ثواب ديدار برادران مؤمن و مصافحه، و معانقه، و ياد آنها كردن، و قلب آنها را مسرور نمودن، و مخصوصا بر آوردن حاجات مؤمنان و كوشش و تلاش در انجام اين خواسته‏ها، و زدودن غم از دلها و اطعام، و پوشاندن لباس و اكرام و احترام آنها وارد شده است كه بخشهاى مهمى از آن را در" اصول كافى" در ابواب مختلف تحت عناوين فوق مى‏توان مطالعه كرد.
5- در پايان اين بحث به روايتى اشاره مى‏كنيم كه از پيغمبر اكرم ص در باره حقوق سى‏گانه مؤمن بر برادر مؤمنش نقل شده كه از جامعترين روايات در اين زمينه است:
قال رسول اللَّه (ص): للمسلم على اخيه ثلاثون حقا، لا برائة له منها الا بالاداء او العفو.
يغفر زلته، و يرحم عبرته، و يستر عورته، و يقيل عثرته، و يقبل معذرته، و يرد غيبته، و يديم نصيحته، و يحفظ خلته، و يرعى ذمته، و يعود مرضه.
و يشهد ميته، و يجيب دعوته، و يقبل هديته، و يكافأ صلته، و يشكر نعمته و يحسن نصرته، و يحفظ حليلته، و يقضى حاجته، و يشفع مسألته، و يسمت عطسته.
و يرشد ضالته، و يرد سلامه، و يطيب كلامه، و يبر انعامه، و يصدق اقسامه، و يوالى وليه، و لا يعاديه، و ينصره ظالما و مظلوما: فاما نصرته ظالما فيرده عن ظلمه، و اما نصرته مظلوما فيعينه على اخذ حقه، و لا يسلمه و لا يخذله، و يحب له من الخير ما يحب لنفسه، و يكره له من الشر ما يكره لنفسه‏
پيامبر اسلام ص فرمود: مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نمى‏كند مگر به اداى اين حقوق يا عفو كردن برادر
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 175
مسلمان او:
لغزشهاى او را ببخشد، در ناراحتيها نسبت به او مهربان باشد، اسرار او را پنهان دارد، اشتباهات او را جبران كند، عذر او را بپذيرد، در برابر بدگويان از او دفاع كند، همواره خير خواه او باشد، دوستى او را پاسدارى كند، پيمان او را رعايت كند، در حال مرض از او عبادت كند، در حال مرگ به تشييع او حاضر شود.
دعوت او را اجابت كند، هديه او را بپذيرد، عطاى او را جزا دهد، نعمت او را شكر گويد، در يارى او بكوشد، ناموس او را حفظ كند، حاجت او را بر آورد، براى خواسته‏اش شفاعت كند، و عطسه‏اش را تحيت گويد.
گمشده‏اش را راهنمايى كند، سلامش را جواب دهد، گفته او را نيكو شمرد انعام او را خوب قرار دهد، سوگندهايش را تصديق كند، دوستش را دوست دارد و با او دشمنى نكند، در يارى او بكوشد خواه ظالم باشد يا مظلوم: اما يارى او در حالى كه ظالم باشد به اين است كه او را از ظلمش باز دارد، و در حالى كه مظلوم است به اين است كه او را در گرفتن حقش كمك كند.
او را در برابر حوادث تنها نگذارد، آنچه را از نيكيها براى خود دوست دارد براى او دوست بدارد، و آنچه از بديها براى خود نمى‏خواهد براى او نخواهد"[57].
 
 
 
تفسير نمونه، ج‏22، ص: 176
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 10:14&nbsp توسط جواداستادمحمدی  | 

حجراتقسمت,...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 12:56

close
تبلیغات در اینترنت